۱۳۹۷-۱۰-۰۸
۱۳۹۷-۰۹-۲۲
روشنای روح
...
در ظلماتِ شب افتادی،
ایمان را
با سرشتِ طبیعت در آمیز؛
در ظلماتِ روز افتادی،
ایمان را
با سرنوشتِ طبیعت در آمیز؛
سرشتِ طبیعت به یک سرانجام می رسد،
سرنوشتِ طبیعت به سرانجامی دیگر،
حکمتی ست
که حکیمان گفته اند.
آن که به
این دو دست یابد،
با این
از زمین و زمان بگذرد،
با آن به
ابدیت راه یابد.
...
سرود
ستایش
اوپانیشادها،
کتاب های حکمت،
مترجمان:
مهدی جواهریان - پیام یزدانجو،
نشر مرکز.
۱۳۹۷-۰۹-۱۵
حراجِ جان
How heavy it weighs? - 2015- Banksy
«آی وی وی» اخیراً در مصاحبه ای در باب اثر تازه اش، چرخه ی زندگی، شرایط انسان امروز را به پناهجویانی سوار بر قایق تشبیه کرده. از نظر او،
ما در حال حاضر در متن یک افسانه زندگی می کنیم چراکه دیگر هیچ چیز قابل پیش بینی
نیست و بخش اعظمی از وضعیت دنیا بر ما آشکار نیست. سرگردان در میان امواج پرتلاطم
پیش می رویم و ریزش آهسته ی معانی از همه چیزهای آشنا را تماشا می کنیم. همه ی ما تا
حدودی می دانیم که این افسانه، شدیداً نیازمند روایتی جدید است. اما چه روایتی؟ در
سودای فتح دنیا و برپایی بهشت آرامش؟ و یا کمی محدودتر، همچون باریکه نوری که در
حدی معقول و واقعی، اثرگذار باشد؟
دیروز زمانی که خبری درباره ی «بنکسی» و فراخوانش خواندم، حرف
های «آی وی وی» برایم تداعی شد. «بنکسی» یکی از آثارش به نام " وزنش چقدر
است؟" که در واقع ماکت کوچک قایقی پر از پناهجو است را به قیمت دو پوند به
فروش گذاشته اما به شرط آنکه متقاضیان خرید اثر، در سایتی حامی پناهجویان، با
پرداخت قیمت اثر، وزن آن را حدس بزنند. و اگر حدس شان درست بود، صاحب اثر خواهند
شد. طبعاً مبلغ جمع شده صرف کمک به پناهجویان می شود.
این اثر «بنکسی»، به یاد کسانی که سرزمین شان را ترک کردند و
به خاک انگلیس نرسیده، در دریا غرق شدند ساخته شد و سال 2015 در پارک Dismaland، کار دیگر «بنکسی»، در استخری بلااستفاده شناور شد. اینکه چرا او، این اثر را انتخاب کرده و چرا
ساز و کاری غیرمعمول برای فروش آن در نظر گرفته، جالب است. متقاضیان خرید اثر،
دقیقاً وزن چه چیزی را حدس می زنند؟ یک قایق و چند مجسمه ی داخل آن؟ و یا وزن
خوابِ آزادی را؟ و یا وزن بی پناهی و سرگردانی را؟
انگیزه ی یک نفر برای خرید اثری از بنکسی چه می تواند باشد؟
روزانه انجمن های مختلف برای جمع آوری پول و تامین وسایل ابتدایی پناهندگان اقدام
می کنند، پروسه ای که در آن نیازی به شرکت در بازی حدس و گمان نیست. قطعاً عده ای برای
بدست آوردن اثری به نام «بنکسی»، آن هم چنین ارزان، به تکاپو می افتند. کافی ست مدت
کوتاهی صبر کرد تا قایق از یک حراج خانه ی آثار هنری سردر آورد و بعد هم صدای چکش
حراج و ریزش سکه ها.
این روایت «بنکسی» است به گمانم. در زمانه ای که مفهوم تقلای
آدمی برای فرار از تباهی، در حد دو پوند هم نمی ارزد. و آنکه زیر سقفی امن ، در
فضایی اشباع از اخبار آوارگی دیگران، سرّ شده تنها زمانی به سمت همدردی گام برمی
دارد که مقصد برایش رنگ و لعاب خورده باشد: احتمال بدست آوردن اثری از هنرمندی
جنجالی و مشهور. مسئله این است که گویی «بنکسی» شرایط جدید انسان را پذیرفته: جماعتی
با چهره های مات خیره به امواج و در حال حرکت به ناکجا. او از این شرایط استفاده
می کند تا حداقل حال عده ای دیگر را خوب کند. عده ای که روزی چشم باز کردند و از
زندگی، چیزی فراتر خواستند: امید را، پویایی را و برایش حاضرند در تاریکی شب و
دریا، جان بدهند.
۱۳۹۷-۰۸-۱۵
همانِ همگان
بهارگاوا
وایداربها پرسید: « سرورم! کدام نیروها تن را به هم پیوند داده؟ کدام نیروها زندگی
بخشیده اند؟ و کدام یک برترین است؟»
حکیم
گفت: « نیروها – هوا، آب، آتش، خاک، کلام، ذهن، روشنایی، و نیوشایی – همه فریاد
کشیدند، مای ایم که تن را به هم پیوند داده ایم!
« زندگی
اما از ایشان برتر بود، و گفت: فریبِ خود نخورید! تنها من ام که خود را در پنج
جریان جسم جاری می کنم تا تن را به هم پیوند داده، جان اش دهم.
« اما
آنان باور نکردند.
« زندگی
از تن برخاست و خواست که ترک اش کند؛ به برخاستن اش همه دانستند که باید برخیزند.
و برگشتند چون که برگشت، چون زنبوران که در پی ملکه می روند و باز می گردند. پس،
کلام، ذهن، روشنایی، و نیوشایی، همه بازگشتند و زندگی را کرنش کردند.
« زندگی
در آتش می سوزد و در آفتاب می درخشد. باران، ابر، هوا، خاک، این همه زندگی ست.
ماده زندگی ست. هر آن چه به هر شکلی هست و نیست، باز زندگی ست: زندگی جاودانگی
ست.»
پراشنا اوپانیشاد - آتش های زندگی
اوپانیشادها، کتاب های حکمت، مترجمان: مهدی جواهریان - پیام یزدانجو،
نشر مرکز.
Illustrator: Stuart
Lippincott
۱۳۹۷-۰۷-۲۷
۱۳۹۷-۰۷-۱۲
90Seconds
پشت چراغ قرمز. شمارش معکوس تا رسیدن
به چراغ سبز را در پس زمینه ی یک شب پر ترافیک تماشا می کنم. با بی حوصلگی از
ثانیه های کش دار نگاهم را می گیرم و اتفاقی پسربچه ای را می بینم که روی جدول وسط
بلوار نشسته. باقی پسربچه ها با شیشه پاک کن بین ماشین ها می گردند، اما او نه.
پیراهن سفیدش در تاریکی،
حتی همین حالا هم در ذهنم اولین چیزی ست که به یادم می آید. رو به جایی نامعلوم
نشسته، یک کتاب را در آغوش گرفته و آرام می بوسدش. گونه های کوچکش را به نرمی روی
جلد کتاب می گذارد و دوباره می بوسدش. چیزی که می بینم را باور نمی کنم. ظاهراً
دیگر به سختی می شود در هرچه می شنوی و اطراف ات می بینی رگه ی با ارزشی پیدا کنی
و بعد، در امواج خستگی و ترافیک، بچه ای را می بینم که در تاریکی، با آن لباس سفید
روی جدول سیمانی و دود زده نشسته و کتابش را می بوسد و در آغوش می فشارد.
شعله های ظریف و زیبای
عشق، سفید و پاک، در قلب شهر شب زده، در برابر چشمانم زبانه می کشد و دلم را گرم
می کند. نمی توانم لبخند نزنم. با اینکه می دانم روزگاری که بر او می گذرد، بی رحم
و خاکستری ست اما اراده ی او به دوست داشتن چیزی، هر چه که هست، قلبم را گرم می
کند و می دانم امتداد این اراده، اگر حفظ اش کند، نتیجه اش معجزه است. از
خودم می پرسم چرا من شاهد این صحنه ام؟ چرا من این زیبایی ستودنی را می بینم؟ می
توانستم مثل باقی افراد اطرافم به کم شدن کند عدد قرمز تا صفر، خیره بمانم و بگذارم بی حوصلگی به دهن کجی هایش ادامه بدهد. اما
دنبال جوابِ چرا نیستم. ترجیح می دهم تسلیم زیبایی باشکوهی شوم که در برابر چشمانم
جلوه گری می کند و اجازه بدهم پیام دلپذیرش را برایم بگوید؛ که مرا در یگانه بودنش
غرق کند.
چراغ سبز می شود و
همچنانکه ماشین ها در حال گذر از بلوار هستند، تا جایی که می شود نگاهم را روی
پسربچه ثابت نگه می دارم. در گردش نیم دایره وار به دور پسر، می بینم که او کتاب
را با احترام و احتیاط در کیفش می گذارد و کتابی دیگر بیرون می آورد و مراسم
زیبایش را دوباره شروع می کند. من دارم به یک سرچشمه نگاه می کنم. طوافی کوتاه به
دور یک سرچشمه ی کوچک، معصوم و زیبا از عشق و اشتیاق به رشد و تغییر، قد علم کردن
در برابر تلخی روزگار.
مصدرِ زیبایی و نیکی
بودن/ شدن / ماندن، کار ساده ای نیست. یک مبارزه است که خود، غایت پیروزی است.
درست به هنگام غیبت دیگران، شیوه ای است که باید جذبِ دم و بازدم آدم شود. شرمندگی
برای ما می ماند اگر عاشق هر لحظه نباشیم، به ویژه وقتی سختی و دشواری شرایط،
پاسخی ساده و سریع به سوالات ما نمی دهد، به ویژه وقتی بخشی از سوالات مان و
همچنین پاسخ هایمان خودِ ماییم. و با این همه، گویا
از جانب تمامی هستی، وظیفه ای بر دوش ما نیست جز این مصدر بودن. هر چند کوچک و
شکننده، شعله هایی ظریف از زیبایی، مهر و اراده، پیچیده در پیراهنی سفید.
۱۳۹۷-۰۷-۰۷
۱۳۹۷-۰۶-۲۲
Droplets In The Ocean
امروز
اتفاقی این تیتر را در یک روزنامه خواندم: " ماجرای مشهورترین قربانی 11
سپتامبر" و بار دیگر ماهیت این به اصطلاح منابع اطلاع رسانی، حالم را بد کرد.
به گمانم دیگر حتی عبارت منابع اطلاع رسانی نیز برای این بلندگوهای اخبار و حوادث، زیادی است. حفره های بزرگ و کوچکی که تمام احساس و ارزش زیستن را از مفهومی به نام
انسان بیرون می کشند و تصویری توخالی و خنثی از آن را به صورت آدم پرت می کنند.
جمع انسانی را در حد عدد و رقم تقلیل می دهند و انگار به ذره شوقی برای نفس
کشیدن و زیستن می خندند.
و در این
میان، چقدر هنر و عشق مداوم آن به مقام انسان و ارزش های والای انسانی، حیاتی و
ستایش برانگیز است. از چند روز پیش از سالگرد 11 سپتامبر، فکر ِ برای نمی دانم
چندمین بار دیدن فیلم *Extremely
Loud & Incredibly Close* رهایم نمی کرد. داستان پسری که پدرش را در این حادثه از دست می دهد و
حالا تنها کلیدی از پدر برایش باقی مانده. فیلم تلاش پسر است تا در پی یافتن قفل
این کلید، به پدرش دوباره نزدیک شود. فکر می کنم هرچقدر در این جمله ی "ماجرای مشهورترین قربانی 11 سپتامبر" بی رحمی و بی فکری موج می زند، چطور یک
فیلم به همان اندازه می تواند در اوج شرافت، ما را به آنچه که بر دیگری می گذرد،
نزدیک کند.
تنها هنر
می تواند به ما یادآوری کند که تا چه حد در هنگام فروریختن آوارهای رنج بر سرمان،
شبیه هم هستیم و امر ناممکن درک شرایط دیگر انسان ها را حتی بی دانستن دلایل، برای ما ممکن سازد. مگر در
برخوردی نزدیک، هرگز بر ما روشن نمی شود که میان انسان هایی که در مکان ها و شرایط
مختلف، به اشکال گوناگون متحمل رنج می شوند، روح کدامیک شکننده تر است و ** این ماهیت
دلپذیر هنر است که صدای همه لب های فروبسته باشد.**
پیشنهاد
می کنم اگر فیلم را ندیده اید، ببینیدش. این فیلم را نه فقط به دلیل سالگرد 11
سپتامبر، که به این خاطر باید تماشا کرد که برای مدتی و تا حد ممکن از توده ی
انبوه بلندگوهای اخبار و حوادث که ناخواسته تا فرق سرمان دنیا را پر کرده اند و
استاد عادی جلوه دادن رنج انسان ها هستند، فاصله گرفته باشیم.
که
ببینیم ما انسان ها، بغایت به هم نزدیکیم و به طرز شگفت انگیزی به هم شبیه هستیم. که
ببینیم همیشه راه دیگری هست. میان دست کشیدن به خالی ِ تلخی و یا تسلیم سرمای
استخوان سوز ِ بی حسی شدن. راهی که هیچ کس، مطلقاً هیچکس به ما نشان اش نمی دهد. راهی
که بخاطرش باید کوله بارمان سبک باشد، خالی از هر حسی که منفی است. راهی که بخاطرش
باید دشواری ِ حرکت کردن و تماشاگر خود بودن را با جان و دل بپذیریم،
خودمان چند و چونش را کشف کنیم و هرچقدر باریکه راه و ناهموار، خودمان بسازیم
اش. و در این میان، اگر لطیف تابیدن ِ بی دلیل و جاری بودن ِ مداوم، کار ما نیست،
پس کار چه کسی ست؟
(*): Extremely Loud & Incredibly Close.(2012) Director: Stephen Daldry
(**): Andrei Tarkovsky
۱۳۹۷-۰۶-۱۷
۱۳۹۷-۰۶-۱۱
A Couple of Minutes
گاهی، صبح ها، برگ ها
را لمس کن و به این شکل به طبیعت سلام کن.
و اگر لب ها و انگشتان ات بی حس بود،
در فقدان کلمات، از
عمق سکوتِ سرسام آور، خودت را برای چند دقیقه بالا بکش،
دستت را از سطحِ
خاموشی عبور بده و برگ ها را لمس کن
و به این شکل، با
طبیعت گفتگو کن.
چند کلمه را از او
امانت بگیر و دوباره به عمق برو و آن ها را به خاطر بسپار.
برگ ها، برگ ها، برگ
ها
برگ ها را لمس کن و
بگذار طبیعت با تو گفتگو کند.
۱۳۹۷-۰۶-۰۵
۱۳۹۷-۰۵-۱۲
۱۳۹۷-۰۵-۰۴
Flickers
شما اگر اتفاقی به یک حقیقتِ زیبا پی ببرید، با آن چه می کنید؟
من با آن می رقصم، در صبح علی الطلوع. بعد ما با هم در شهر قدم می زنیم. روی برگ های خشکِ جا مانده از پاییز گذشته، لا به لای درختان و کنج دیوارها پا می گذاریم و به صدایش گوش می دهیم و می خندیم. انگاری که پاییز هنوز هست. در یک کافه شلوغ می نشینیم و دزدکی به چهره آدم ها نگاه می کنیم و سعی می کنیم برای شان داستانی بسازیم، پیش از آنکه رد نگاهمان را بگیرند.
بعد در یک پارک کوچک، روی نیمکت می نشینیم و گذر رخوت ناک سایه ها را بر تن تفتیده ی پارک تماشا می کنیم. به آفتاب امر می کنیم که زودتر پایین برود بلکه ما بیشتر قدم بزنیم و البته که آفتاب به حرف ما گوش نمی دهد. و البته که ما بالاخره با سایه های خنک شب همگام می شویم. مثل کودکانی که برای اولین بار دریا را می بینند، به سایه روشن آدم ها و ویترین های پرنور خیره می شویم و از وجود معصومیتی محفوظ، لبخند می زنیم.
و وقتی که پاهایمان خسته شد، من حقیقتِ زیبا را پای کرکره ی کشیده ی مغازه ای قدیمی، در آغوش می کشم. یادم می افتد که آن حقیقت زیبا، هنوز یک حقیقتِ زیبای پنهان است. از آن می خواهم که در موعد مقرر، بی محابا بر من آشکار شود و با زیبایی اش بدرخشد.
و وقتی که پاهایمان خسته شد، من حقیقتِ زیبا را پای کرکره ی کشیده ی مغازه ای قدیمی، در آغوش می کشم. یادم می افتد که آن حقیقت زیبا، هنوز یک حقیقتِ زیبای پنهان است. از آن می خواهم که در موعد مقرر، بی محابا بر من آشکار شود و با زیبایی اش بدرخشد.
به هم لبخندی می زنیم که به خنده های ریز ختم شود و بعد در پیاده روهای خلوت پیش می رویم تا که شب به صبح برسد و خود
را برای رقصی دیگر آماده کنیم.
۱۳۹۷-۰۵-۰۲
۱۳۹۷-۰۴-۲۸
۱۳۹۷-۰۴-۲۰
Viva la Vida
(*)
انتهای
شب، روز است... انتهای اشک، لبخند... انتهای تاریکی، روشنی... انتهای تنهایی، عشق.
می توان
جایی ایستاد میان دو نقطه. نیمی تاریک، نیمی روشن... نیمی تنها، نیمی عاشق. جایی
مطمئن و ایمن، محتاطانه ایستاد اما "زنده" نبود. می توان در ابتدای
تاریکی، شب، اشک، تنهایی ایستاد و در افق، جایی دور، آن انتهای غیرقابل باور را
دید. نور را، روز را، خنده را، عشق را. می توان "دید" اما با آن
"یکی" نشد.
یا
اینکه، نفسی عمیق کشید؛ در چشم های زندگی خیره شد و برای همه آن خوبی ها در آن افق
ِ بعید، گام برداشت. نفسی عمیق کشید؛ گام برداشت؛ در چشم های زندگی خیره ماند و این
حقیقت ساده را پذیرفت که هیچ کس بر روی این زمین، محق تر از ما نیست برای رسیدن به
آن انتهای دیگر. نفسی عمیق کشید؛ گام برداشت؛ در چشم های زندگی خیره ماند و این
حقیقت ساده را پذیرفت که قلب هیچ کس زیر سقف این آسمان، بزرگ تر از قلب ما نیست
برای گرم شدن با نور، با عشق، با لبخند. نفسی عمیق کشید؛ در چشم های زندگی خیره
ماند؛ دست ها را در جیب ها فرو برد و به تدریج از این گام زدن ها "گرم"
شد. نفسی عمیق کشید؛ در چشم های زندگی خیره ماند و "عاشق" این گام زدن
ها شد. نفسی عمیق کشید؛ گام برداشت؛ به چهره ی عبوس زندگی "لبخند" زد و
پیروزمندانه گفت: « می بینی؟ این "منم" که با وجود بی پناهی ام، دارم از این ابتدای تاریک،
عبور می کنم». نفسی عمیق کشید؛ گام برداشت؛ به چهره ی نیمه عبوس زندگی لبخند زد و
پیروزمندانه گفت: « می بینی؟ این "منم" که با وجود زخم هایم، دارم پیش می روم». نفسی عمیق
کشید؛ گام برداشت و چهره ی مهربان زندگی را دید. نفسی عمیق کشید؛ گام برداشت و با "زنده
گی" "یکی" شد. نفسی عمیق کشید؛ گام برداشت و درست وقتی که به آرامشِ جاری در قلبِ زندگی "نگاه" می کنی، پی ببری که به نقطه ی دیگر رسیده ای. به روز. به لبخند. به نور. به عشق.
آن وقت، عمیق
ترین نفس ات را با آسودگی بکشی، لبخندی بزنی و در گوش زندگی زمزمه کنی: « پیاده
روی دلچسبی بود. کمی در این "ابتدا" استراحت کنیم و بعد به پیاده روی مان ادامه دهیم؟»
(*): Photographer: Andy
Lee
۱۳۹۷-۰۴-۱۹
۱۳۹۷-۰۴-۱۶
۱۳۹۷-۰۴-۰۶
۱۳۹۷-۰۴-۰۱
دوست
* به زنده یاد عباس کیارستمی که در مهربانی و صداقت، جسور و واقعی ست. *
---------------------------------------------------------------------------
همیشه هست
در راه های باهم
راه.
کناره اش
دشت نرگس
یا خارا
فرقی نمی
کند.
از سطح
رابطه عبور می کند،
در تداوم
نگاهی
که
رویگردان است
از
دیدارهای گذرای خیابانی،
سلام و
احوالپرسی های رقیق،
و
خداحافظی های خنک.
هست؛ در عمقِ
شاهرگی که دوشاخه می شود.
انتهای
هررگ جمجمه ای ست.
بی چشم.
بی دهان.
در هر
دیدار
پَرِشِ
عمودی نبض،
شکل عادی
و معمولی حضور را
برهم می
زند.
و حس غریب
و مبهم را
به سرور و شادی
که
ازهُرمِ نفس نیلوفرِ مخفی برمی خیزد،
تبدیل می
کند.
و درست
مثل وقتی
که ورق در
دفتری برمی گردد
زندگی از
همان دیدار
دوباره
آغاز می شود.
هست.
همیشه.
۱۳۹۷-۰۳-۲۹
.
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست.
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند.
قفل
افسانه ییست
و قلب
برای زندگی بس است.
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف، زندگی ست
تا من به خاطر آخرین شعر، رنج جستجوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب ترانه ییست
تا کمترین سرود، بوسه باشد.
از شعر "افق روشن" – احمد شاملو
اشتراک در:
پستها (Atom)