۱۳۹۷-۰۳-۲۹

.






روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.

روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست.

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند.
قفل
افسانه ییست
و قلب
برای زندگی بس است.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.

روزی که آهنگ هر حرف، زندگی ست
تا من به خاطر آخرین شعر، رنج جستجوی قافیه نبرم.

روزی که هر لب ترانه ییست
تا کمترین سرود، بوسه باشد.


از شعر "افق روشن" – احمد شاملو







۱۳۹۷-۰۳-۲۳

Spellbound






می گویند در یک روز معمولی، نقاشی جوان به همراه دوستش تصمیم می گیرند تا به سینما بروند. آن ها شیفته ی این هنر نوپا، قدم به سالن سینما می گذارند، اما زمانی که تماشای فیلم های صامت و کوتاه سیاه و سفید تمام می شود، نه دیگر آن روز، معمولی است و نه آن دو، نقاشانی مانند دیگران! بناست تا در آن سالن تاریک، الهه ی هنر بر هر دوی آن ها لبخندی بزرگ و جاودانه بزند و در گوششان زمزمه کند: شما قرار است سرآمدان جنبشی نوین شوید!

پیکاسو و براک، هرگز در عمر خود تاثیرپذیرفتن شان را از هنر سینما تایید نکردند، اما دلایل بسیاری وجود دارد که نشان می دهد اولین جرقه های شکل گیری سبک یکتای کوبیسم، در همین سالن های تاریک سینما زده شد. زمانی که پیکاسو و براک، جلوه گری پرسپکتیوهای متفاوت تصاویر متحرک بر صفحه ی دو بعدی نمایش را همچون وحی، دریافت کردند و این ویژگی را پایه و اساس آثارشان قرار دادند.


Aficionado (1912) - Georges Braque


تصور بر این است که میان نقاشی و سینما، بیشتر این سینماست که وام دار نقاشی است و شکی در این نیست. اما آن نادر لحظه هایی که نقاشان بزرگ در برابر جادوی سینما تسلیم شده اند، نمی تواند لحظه هایی عادی باشد. همچنانکه اگر حقیقتاً پیکاسو تحت تاثیر سینما، پیکاسو شده باشد، باید در حد و مرزهای عظمت سینما تجدید نظر کرد.

در این میان، شاید از بهترین و درخشان ترین نمونه های تسلیم شدن یکی از رب النوع های نقاشی قرن بیستم در برابر سینما، بتوان به سالوادور دالی اشاره کرد! کسی که بسیاری از کارگردانان بزرگ سینما مانند لوئیس بونوئل را شیفته ی خلاقیت های بی پایانش کرده بود.

و آن نادر لحظه ای که دالی در برابر سینما خلع سلاح شده، در فیلم متروپلیس، شاهکار فریتز لانگ رخ می دهد. جایی که لانگ برای به نمایش گذاشتن فوران عطش تماشاگران رقص قهرمان زن فیلم، ترکیبی گیج کننده از چشم های خیره را در برابر مخاطب می چیند.


Metropolis ( 1927)- Director: Fritz Lang

و دالی تسلیم این تصویر می شود و هجده سال بعد، تاثیر عمیق این تصویر در یکی از شاهکارهای دیگر سینما، در نهایت کمال و قدرت، امکان بروز می یابد. سکانس رویا در فیلم طلسم شده ی هیچکاک، جایی که ما در رویا/کابوس قهرمان داستان پرسه می زنیم. رویایی که هیچکاک برای برپایی اش از جادوگری به نام دالی کمک می گیرد و چه فرصتی بهتر از این تا دالی بتواند شیفتگی اش را به عظمت سینما، به بهترین شکل به نمایش بگذارد؟


Spellbound (1945)- Director: Alfred Hitchcock- Set Designer: Salvador Dali













۱۳۹۷-۰۳-۲۱

در ستایش ِ عبور و یا چگونه از نمودارِ سینوسیِ احوالاتِ آدمیان دوری کنیم






Illustrator: Daria Skrybchenko



من خودم را پشت دیوارهای برج و باروی گرداگرد ام قایم می کنم
و شما را تماشا می کنم که چه بیهوده تلاش می کنید تا تصویر مخدوش آدم های تلخ زندگی تان را بر این دیوارها منگنه کنید.

نمی توانم لبخند را از لبانم پاک کنم وقتی سرشاخه های سبز از بالای این دیوارها به سمت تاریک شما گسترده می شوند.

نمی توانم شادی را از چشمانم بگیرم وقتی پرنده ها از فراز باروهایم به سمت شما پر می کشند و آوازشان بر آسمان تیره ی بی ایمانی تان به مهر، خط می اندازد.

و نمی توانم جوی باریک روی گونه هایم را سد کنم وقتی می بینم چگونه غرق در وهمِ برنده بودن، شبحِ هولناکِ نابخشوده های گذشته تان را همچنان در آغوش می فشارید و آسیب می بینید.








۱۳۹۷-۰۳-۰۳

.






خاطرم هست آخرین باری که در برنامه های اکران فیلم کانون معماری و شهر شرکت کردم، جمعیت زیادی بودیم که برای تماشای مستند "هشتی تهران" در سالن کوچک سینماتک موزه هنرهای معاصر فشرده نشسته بودیم و از لا به لای سرها، تصاویر را دنبال می کردیم. اما هفته ی پیش که برای اکران سه اپیزود از مجموعه ی "کتدرال های فرهنگ" به سینماتک رفتم، سرجمع شاید پنجاه نفر نمی شدیم. هرچقدر که ناپختگی "هشتی تهران" با وجود آن همه استقبال و معرفی، شوق تماشا کردن را از من گرفت، "کتدرال های فرهنگ" در آن فضای خلوت و پراکنده نشستن ها، اشتیاقم را به دنبال کردن فیلم زنده کرد و آنقدر سه اپیزودِ انتخابی خوب بود که بخواهم بعد از تماشای فیلم، از موزه تا میدان انقلاب را قدم بزنم و به برخی مونولوگ ها و سکانس های درخشان اش فکر کنم.

قهرمان هر اپیزود، بنایی بود که به لطف کارگردان، زبان باز می کرد و حرف هایش را می زد و کنج هایش را، زیبایی ها و نقص هایش را و تعامل خاموش اش را با انسان، نشان مان می داد؛ طوری که در آخر نمی توانستی همچنان منکر وجود روح جاری در آن بنا باشی.
برخی، آدم ها را به سازها شبیه می دانند. یکی مثل ویولن است و دیگری مانند کلارینت. اگر می خواهیم از زیر بارِ گستردگی کیفیت حضور آدم ها، شانه خالی کنیم و کسالت بارترین کار دنیا، یعنی قضاوت کردن و چهارچوب ساختن به دور شخصیت اطرافیانمان را در پیش بگیریم، ترجیح من این است که آدم ها را به بناها شبیه بدانم. حداقل خوبی اش آن است که حد و مرزی برای معماری شان نیست و امکان کشف اتاق ها، سالن ها و باغ های پنهان همیشه وجود دارد.

حالا، پس از دیدن "کتدرال های فرهنگ"، در هوایی که با رخوت تاریک می شود، پیش می روم و از خودم می پرسم، چه چیزی معماری ما را می سازد؟ طریق تعامل مان با آدم ها یا روش پناه بردن به کنج انزوای مان؟ زمان هایی که حرافیم یا لحظه های خاموشی مان؟ وقتی نقص ها و نقاط ضعف مان قد علم می کنند و یا لحظه هایی که می درخشیم و جلوه گری می کنیم؟ لقب ها؟ اسم ها؟ و چه اندازه از این معماری در غیاب دیگران شکل می گیرد؟ چه اندازه از آن در حضور دیگران؟

آدم ها با معماری های ویژه شان، هرچه که باشد، کشف نشده و زنده، در بالا و پایین خیابان کارگر، از کنارم می گذرند و فکر می کنم همچون بناهای فیلم "کتدرال های فرهنگ"، میان سادگی سطحی و پیچیدگی عمیق معماری آدم ها، مرز باریکی وجود دارد. مرزی که هرچقدر تلاش کنی، نمی توانی زیر سایه ی لقب های دوقطبی پنهان اش کنی.
جایی که نقاط ضعف و قوت به هم می رسند و در پذیرفتنی ترین شکل ممکن، همدیگر را تکمیل می کنند. درست مثل زندان هالدن که در عین زندان بودن، باغ و دریچه ی رو به نورش را دارد؛ درست مثل مرکز ژرژ پمپیدو که به شکل غیرقابل انکاری، ساختار سرد و صنعتی اش با لطافت دلچسب آثار هنری درونش پیوند خورده؛ درست مثل فیلارمونیک برلین که ظاهر ساده اش با پیچیدگی موسیقی منتشر در آن، همنواست. نمی شود در غیاب ضعف ها، نقاط قوتی باشند. ما زندان ها، کلیساها، موزه ها و سالن های کنسرت متحرک و زنده ایم؛ با هزاران باغ و معبد پنهان و در ترکیب پیچیده و تنگاتنگ فضاهای تیره و روشن.

و درست برعکس بناهای "کتدرال های فرهنگ" ما مجموعه ای از همه بناهاییم. کلیسا-محکمه-سالن تئاتر و یا موزه-زندان-شهربازی و... . سرآمدی ِ یکی، بستگی به این دارد که بیشتر در کدام فضای درونی سیر کنیم. و شاید دقیقا به همین خاطر است که سادگی و بی پیرایگی، همیشه پرکشش و جذاب است. معماری هیچ کودکی شبیه به زندان نیست. حتی رنج کشیده ترین شان. حبس می شوند اما حبس نمی کنند. معماری هیچ کودکی شبیه به دادگاه نیست. قضاوت می شوند اما قاضی نه. سالن کنسرتی اگر باشند، سرخوشانه ترین موسیقی شان را منتشر می کنند و یا موزه اگر باشند، صادقانه ترین آثار درونی شان را عرضه می کنند.

دیگر به نزدیکی های میدان انقلاب می رسم و فکر می کنم بیهودگی چهارچوب ساختن برای کیفیت حضور ما آدم ها، درست به همین دلیل است که درک تمام و کمال معماری پیچیده ی ما ساده نیست. باید همانند بناهای "کتدرال های فرهنگ" در مجالی که روزگار می دهد، فرصت بیان داشته باشیم، فرصت کشف شدن و دقیقاً همین پیچیدگی کشف و امکان ِ یافتن فضاهای بی پیرایه و دلنشین در معماری آدم هاست که قاضی بودن را کسالت بار و تماشاگر ِ دقیق بودن را جذاب می کند.












The Key To Reserva








وقتی اسکورسیزی تصمیم می گیرد بر اساس طرح ناتمام فیلمنامه ای از هیچکاک، فیلمی بسازد؛
به نحوی که اگر هیچکاک زنده بود، آن را می ساخت!
( فیلم تبلیغاتی شامپاین Freixenet Cava)





۱۳۹۷-۰۲-۳۱

.




...
انسان زاده شدن، تجسّدِ وظیفه بود:
توانِ دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن
توانِ شنفتن
توانِ دیدن و گفتن
توانِ اندُهگین و شادمان‌شدن
توانِ خندیدن به وسعتِ دل، توانِ گریستن از سُویدای جان
توانِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاعِ شُکوهناکِ فروتنی
توانِ جلیلِ به دوش بردنِ بارِ امانت
و توانِ غمناکِ تحملِ تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی عریان.

انسان،
دشواری ِ وظیفه است.
...



از شعر "در آستانه" 
احمد شاملو