۱۳۹۶-۰۳-۰۱

In Norfolk





...

آن روز من و تومی وداع چندان باشکوهی نداشتیم. وقتی هنگامش رسید، از پله­ ها پایین آمد، کاری که اغلب انجام نمی داد. با هم از میدان گذشتیم و به سمت ماشین رفتیم. به خاطر شرایط فصلی، خورشید پشت ساختمان ها در حال غروب بود. چند پیکر سایه­ وار هم طبق معمول زیر همان سقف­ ها پراکنده بودند، اما میدان خالی بود.
تومی کل راه را تا کنار ماشین ساکت بود. بعد آهسته خندید و گفت: «یادته، کَت، اون وقتا رو که تو هیلشم فوتبال بازی می کردم. یه رازی داشتم. وقتی گل می زدم، این طوری می چرخیدم.» هر دو بازویش را به نشان پیروزی بلند کرد. «و می­ دویدم به سمت هم تیمی­ هام. هیچ­وقت از خود بیخود نمی شدم، فقط با دستانی بالا گرفته می دویدم، این طوری.»
لحظه­ ای مکث کرد، بازوهایش هنوز بالا بودند. بعد آن­ ها را پایین آورد و لبخند زد. « توی ذهنم، کَت، وقتی به عقب می دویدم، همیشه توی ذهنم تصور می کردم که دارم توی آب شلپ شلپ می کنم. نه آب عمیق، حداکثر تا قوزک پاهام. همیشه یه همچین تصوری داشتم، هر بار. شلپ، شلپ، شلپ.» دستانش را دوباره بالا برد. « واقعاً حس خوبی داشت. گل می زدی، برمی گشتی و بعد، شلپ، شلپ، شلپ.» نگاهم کرد و یک بار دیگر آهسته خندید. « تمام این مدت، حتی به یه نفر نگفتم.»
من هم خندیدم و گفتم: «تومی، ای بچهء دیوونه.»
بعد همدیگر را بوسیدیم – بوسه ای نیم بند و مختصر– بعد سوار ماشین شدم. وقتی دور می­ زدم، تومی همان جا ایستاده بود. وقتی راه افتادم، لبخند زد و دست تکان داد. در آینه ام نگاهش کردم؛ تقریباً تا لحظهء آخر همان جا ایستاده بود. درست در لحظهء آخر دیدم که دوباره، گیج و منگ، دستش را بلند کرد و بعد برگشت به زیر همان سقف. بعد میدان از آینهء ماشینم محو و گم شد.
...




هرگز رهایم نکن
نوشتهء کازوئو ایشی گورو
ترجمهء سهیل سمّی
انتشارات ققنوس



۱۳۹۵-۱۲-۲۹

96





آمدن روزهای نو مبارک...
امیدوارم هر لحظه، جشنی باشکوه از مهرورزی های بی دریغ، 
خبرهای خوش و برکت بسیار برای همگان باشد.