۱۳۹۷-۱۲-۰۳

۱۳۹۷-۱۱-۲۶

The Art Redemption





ظاهراً زنی که در تصویر می بینیم، خسته از قدم زدن در این موزه، روی نیمکت سنگی نشسته است. بی نظمی که در حالت قرار گرفتن کفش ها و کت دیده می شود، تجسم به یکباره کنار گذاشتن آن ها را از شدت خستگی، برایمان راحت تر می کند. با وجود این، طرز نشستن زن در برابر تابلو و بروشور در دست اش که می توانست کنار دیگر وسایل، روی نیمکت رها شده باشد، نشان دهنده ی اشتیاق او به تماشا کردن نقاشی رو به روی اش است.

در سمت راست تصویر، می توانیم ببینیم که ورودی گالری بسته است. همین باعث شده تا فضای گالری، از جایی برای قدم زدن و گذشتن از کنار تابلوها، به جایی برای خلوت گزینی و پناهی زیبا برای سکون و آرام گرفتن زن تبدیل شود. وجود کلید برق گالری در کنار تابلوی رو به روی زن، گویی حتی این اختیار را به او می دهد تا بر کیفیت خلوت اش، کنترل داشته باشد؛ اگرچه مشخص است که او در برابر تابلو، سراسر تسلیم است. اما چرا او این نقاشی را انتخاب کرده است؟ به ویژه آنکه تابلو و نیمکتی دیگر نیز در تصویر دیده می شود.

زن به نمایی از میدان «سَن مارک»، رو به کانال بزرگ ونیز نگاه می کند. سمت چپ نقاشی، قصر دوک قرار دارد. قصری حدوداً 700 ساله که دوره های شکوه، آتش سوزی، فرسایش آرام و بازسازی دوباره را از سر گذرانده است. جایی که به مدت 400 سال محل شکل گیری مواضع سیاسی و صدور فرامین از جانب دولت جمهوری برای ونیز بوده و پس از دست به دست شدن میان ادارات دولتی، در نهایت در سال 1923 تبدیل به موزه شده است. در سمت راست نقاشی، کتابخانه ی ملی«سَن مارک» دیده می شود. نخستین کتابخانه ی عمومی ونیز، مأمن 500 ساله ی مجموعه ای عظیم از متون کلاسیک و نسخ نفیس مذهبی. نام کتابخانه و میدان، «سَن مارک» یا «مَرقُس» از حواریون است. کسی که به هنگام بشارت مسیحیت در اسکندریه کشته شد و به روایتی، مصریان جسدش را سوزاندند. با این حال روایتی دیگر می گوید که بقایای مرد قدیس، مخفیانه از اسکندریه به ونیز و به همین میدان آورده شد و در کلیسای جامعی که در نقاشی دیده نمی شود، دفن گردید.

و دو ستونی که در دو طرف سر زن دیده می شود: ستون سمت چپ با سر ستون شیر بالدار، سمبل «سَن مارک» است و ستون سمت راست، با سر ستون «تئودور مقدس» و این قدیسانِ حامی شهر هستند که قرن هاست بر فراز شهر ایستاده اند و اسکله ی میان ستون های زیر پایشان، بارها با خون کسانی که در ملأعام اعدام شدند رنگین شد.
سر زن، کمی بالاتر از سطح میدان و میان کتابخانه و قصر دوک قرار دارد. به تعبیری، گرداگرد او را سیاست (قصر)، مذهب (میدان سن مارک) و تاریخ (کتابخانه) احاطه کرده است. ستون ها، قاب سر او و دریا هستند با این حال، آسمانی که همرنگ با دریاست، گویی امکانی برای خروج از این قاب را برای افکار زن فراهم کرده.

به این فکر می کنم که چرا موهای زن طلایی رنگ است؟ به ویژه آنکه پیش از این، «ستیوِن دوهَنس» در تصویر اولیه ای که کار کرده، زن را با موهای قهوه ای کشیده است. 


Art Lover (preliminary version) 1956- Stevan Dohanos

موهای طلایی جمع شده زیر کلاه، مثل آفتابی که گویی از لبه ی اسکله طلوع می کند، بالا می رود و بر سیاست و مذهب و تاریخ فراز می یابد. جایی قرار می گیرد در پهنه ی آسمان. جایی که گویی آزادگی، بیشتر معنا دارد.
نام این تابلو « عاشق هنر» و یا « با پاهای خسته در موزه» است. 3 مارچ 1956 روی جلد مجله ی The Saturday Evening Post قرار گرفت. نمی توانم به این نکته فکر نکنم که دو سال بعد فیلم شاهکار هیچکاک، « سرگیجه» با آن سکانس فوق العاده ی بازدید زن از موزه ساخته شد.


Vertigo (1958) Alfred Hitchcock

مجله آثار اساتید مسلم ادبیات مانند فیتزجرالد، فاکنر، بردبری و... را با هنرنمایی تصویرگران نابغه ای چون «نورمن راکوِل» چاپ می کرده و بنابراین مخاطبان زیادی داشته است. اینکه روی جلد مجله، سوژه ی تصویر، پشت به مخاطب و رو به تابلوی نقاشی نشسته، به شدت گیراست. او بی تکلف است. خودش را از دست موانع مزاحم و در عین حال عرف، کفش پاشنه بلند و کت خز اش، خلاص کرده و با این حال، گویی با نوعی احترام و ستایش در برابر تابلویی از میدان «سن مارک» ونیز نشسته است.


Art Lover ( Tired Museum Feet) 1956 - Stevan Dohanos

ما چهره ی او را نمی بینیم. اساساً در این وضعیت، ظاهر او مهم نیست. بلکه چگونگی قرارگیری او در این فضا، حرفی تازه است؛ او آراسته است و در عین حال، خلوتی پربار دارد. تعریفی جدید از زن برای طیفی گسترده از مخاطبان، در دورانی از امریکای پس از جنگ جهانی دوم که زن، صرفاً عروسکی زیبا و تک بعدی ست.

در عین اینکه خطوط کفپوش موزه و حتی پرهای روی کلاه زن به آسمان درون نقاشی اشاره دارند، کلمه ی «هنر» روی بروشور، مثل تیر یک شکارچی، به سر زن نشانه رفته و در حقیقت او را شکار کرده است. به نظر می رسد که او، عاشق/ جستجوگری ست که از طریق هنر، ریشه گرفته در بستر سیاست، مذهب و تاریخ، به ذهنیتی باز رسیده و یا می رسد که همان آسمان ست. آسمانی همرنگ با تن پوش اش. گویی در واقع این آسمان است که او را دربر گرفته است. 









۱۳۹۷-۱۱-۰۱

Telefunken Radio






یک فنجان چینی گل سرخی ظریف روی یک پارچه ی ترمه و عطر چای آن، که بر سطح پرنقش پارچه آرام می خزد و منتشر می شود. اینها روی میزی کوچک اتفاق می افتد که با چهار صندلی دورتادور، پای درختی با شکوفه های پارچه ای صورتی رنگ قرار گرفته است. به بالای سرم نگاه می کنم: شاخه ها و شکوفه های درخت، زیر سقف بلند یک کافه، آن هم در روزی زمستانی، پارادوکس عجیبی است.

روی دیوارها عکس های سیاه و سفید آویزان ست. آدم های غریبه ی عکس ها در حال لبخند زدن، دست دادن از سر توافقی نامعلوم، معرفی جدیدترین کولر ارج به سال 1348. همه گرفتارند و من از لا به لای میز و صندلی های قدیمی تماشایشان می کنم. و کافه، حجره ای بازسازی شده و دلچسب در یک بازار و کاروانسرای صد و بیست ساله است. تضاد در تضاد. قرن 21 در تاریخِ پنهان و مبهمِ یک بازار قدیمی. یک درخت پر شکوفه در روزی زمستانی. و عطر چای که همه اینها را به هم می دوزد. امروز تصمیم گرفته ام بخشی از شهر را کشف کنم؛ این کاروانسرا را و حیاط های مزیّن به بوته های گل رزش که همچنان چشمه های پنهان عطر از لابلای گلبرگ های سرمازده شان بر صورت آدم بوسه می زنند.

همه اینها می توانست نباشد. اما هست و این تناقض به شکلی انکارناپذیر پابرجاست. اینجا روی لبه ی خیال و واقعیت قدم می زنی. در هر برخورد با هنر و طبیعت، هوای تازه مثل جوهری درخشان در محلول بی رنگ و گاهی تیره ی واقعیات، نفوذ می کند و پخش می شود و چاره ای نداری جز اینکه تسلیمش شوی. اجازه بدهی از چشم ها، گوش ها و سطح حساس انگشتان نفوذ کند و جذب قلب ات شود. درست مثل نغمه ی محو پرنده ای کوچک در نطفه ی صبح، چنان بعید و چنان زیبا، که قادر است بر تن تاریکی و سرما ترک بیاندازد.

واقعیت اما آن بیرون ایستاده. همین حالا که من در حال نوشیدن چای و باریکه لحظه های متوالی هستم. به حضورش واقفم. با همه شیرینی ها و تلخی هایش. که چطور در این لحظه، آدمیان در درون آن رفت و آمد می کنند و زَرتارهای درد و شادی، در جان آنها می نشیند و طرح می زند. 

در آوار رنج، نه حنجره یارای بازگویی دارد و نه دست ها توان نوشتنش را و هرکه بیرون دایره، به حال رنجدیدگان دلسوزی می کند، همدردیِ پشت میزنشینی کرده! نه! ترجمان همه دردها، خطابه ی در لفافه نشسته ی هنر و طبیعت است. جایی که شما خودِ درد را نمی بینید؛ بلکه زیبایی را می بینید. جایی که شما زخم را نمی بینید؛ بلکه مرهم را می بینید. و این بازار قدیمی، آن گل های حیاط، این کافه و درخت پرشکوفه ی عجیبش گواه حرف من اند.

و این برخورد رخ نمی دهد اگر گاهی از دایره زندگی خارج نشویم. زمانی که از دروازه ی عادتِ نفس کشیدن بگذریم و در همین لحظه، تمام قد گوش، تمام قد چشم باشیم. حس لامسه ای باشیم که باریکه رودهای پنهانِ زندگی در شاخه های به خواب نشسته ی درختی برف پوش را به سمت رگ هایمان هدایت کند. هوای تازه. هوای تازه. ضرورتی دلچسب برای حبس در روح، هنگامی که از پای این درخت بلند می شوم، از کافه بیرون می روم، از آستانه ی درِ بازار می گذرم و دوباره به متن شهر بازمی گردم و انتشار آرام آن از میان انگشتان دست چپ، در حجم تیره روشنی به نام واقعیت.







۱۳۹۷-۰۹-۲۲

روشنای روح







...
در ظلماتِ شب افتادی،
ایمان را با سرشتِ طبیعت در آمیز؛
در ظلماتِ روز افتادی،
ایمان را با سرنوشتِ طبیعت در آمیز؛
سرشتِ طبیعت به یک سرانجام می رسد،
سرنوشتِ طبیعت به سرانجامی دیگر،
حکمتی ست که حکیمان گفته اند.
آن که به این دو دست یابد،
با این از زمین و زمان بگذرد،
با آن به ابدیت راه یابد.
...


سرود ستایش
اوپانیشادها، کتاب های حکمت،
مترجمان: مهدی جواهریان - پیام یزدانجو،
نشر مرکز.





۱۳۹۷-۰۹-۱۵

حراجِ جان



How heavy it weighs? - 2015- Banksy


«آی وی وی» اخیراً در مصاحبه ای در باب اثر تازه اش، چرخه ی زندگی، شرایط انسان امروز را به پناهجویانی سوار بر قایق تشبیه کرده. از نظر او، ما در حال حاضر در متن یک افسانه زندگی می کنیم چراکه دیگر هیچ چیز قابل پیش بینی نیست و بخش اعظمی از وضعیت دنیا بر ما آشکار نیست. سرگردان در میان امواج پرتلاطم پیش می رویم و ریزش آهسته ی معانی از همه چیزهای آشنا را تماشا می کنیم. همه ی ما تا حدودی می دانیم که این افسانه، شدیداً نیازمند روایتی جدید است. اما چه روایتی؟ در سودای فتح دنیا و برپایی بهشت آرامش؟ و یا کمی محدودتر، همچون باریکه نوری که در حدی معقول و واقعی، اثرگذار باشد؟
دیروز زمانی که خبری درباره ی «بنکسی» و فراخوانش خواندم، حرف های «آی وی وی» برایم تداعی شد. «بنکسی» یکی از آثارش به نام " وزنش چقدر است؟" که در واقع ماکت کوچک قایقی پر از پناهجو است را به قیمت دو پوند به فروش گذاشته اما به شرط آنکه متقاضیان خرید اثر، در سایتی حامی پناهجویان، با پرداخت قیمت اثر، وزن آن را حدس بزنند. و اگر حدس شان درست بود، صاحب اثر خواهند شد. طبعاً مبلغ جمع شده صرف کمک به پناهجویان می شود.
این اثر «بنکسی»، به یاد کسانی که سرزمین شان را ترک کردند و به خاک انگلیس نرسیده، در دریا غرق شدند ساخته شد و سال 2015 در پارک Dismaland، کار دیگر «بنکسی»، در استخری بلااستفاده شناور شد. اینکه چرا او، این اثر را انتخاب کرده و چرا ساز و کاری غیرمعمول برای فروش آن در نظر گرفته، جالب است. متقاضیان خرید اثر، دقیقاً وزن چه چیزی را حدس می زنند؟ یک قایق و چند مجسمه ی داخل آن؟ و یا وزن خوابِ آزادی را؟ و یا وزن بی پناهی و سرگردانی را؟
انگیزه ی یک نفر برای خرید اثری از بنکسی چه می تواند باشد؟ روزانه انجمن های مختلف برای جمع آوری پول و تامین وسایل ابتدایی پناهندگان اقدام می کنند، پروسه ای که در آن نیازی به شرکت در بازی حدس و گمان نیست. قطعاً عده ای برای بدست آوردن اثری به نام «بنکسی»، آن هم چنین ارزان، به تکاپو می افتند. کافی ست مدت کوتاهی صبر کرد تا قایق از یک حراج خانه ی آثار هنری سردر آورد و بعد هم صدای چکش حراج و ریزش سکه ها.
این روایت «بنکسی» است به گمانم. در زمانه ای که مفهوم تقلای آدمی برای فرار از تباهی، در حد دو پوند هم نمی ارزد. و آنکه زیر سقفی امن ، در فضایی اشباع از اخبار آوارگی دیگران، سرّ شده تنها زمانی به سمت همدردی گام برمی دارد که مقصد برایش رنگ و لعاب خورده باشد: احتمال بدست آوردن اثری از هنرمندی جنجالی و مشهور. مسئله این است که گویی «بنکسی» شرایط جدید انسان را پذیرفته: جماعتی با چهره های مات خیره به امواج و در حال حرکت به ناکجا. او از این شرایط استفاده می کند تا حداقل حال عده ای دیگر را خوب کند. عده ای که روزی چشم باز کردند و از زندگی، چیزی فراتر خواستند: امید را، پویایی را و برایش حاضرند در تاریکی شب و دریا، جان بدهند.






۱۳۹۷-۰۸-۱۵

همانِ همگان






بهارگاوا وایداربها پرسید: « سرورم! کدام نیروها تن را به هم پیوند داده؟ کدام نیروها زندگی بخشیده اند؟ و کدام یک برترین است؟»
حکیم گفت: « نیروها – هوا، آب، آتش، خاک، کلام، ذهن، روشنایی، و نیوشایی – همه فریاد کشیدند، مای ایم که تن را به هم پیوند داده ایم!
« زندگی اما از ایشان برتر بود، و گفت: فریبِ خود نخورید! تنها من ام که خود را در پنج جریان جسم جاری می کنم تا تن را به هم پیوند داده، جان اش دهم.
« اما آنان باور نکردند.
« زندگی از تن برخاست و خواست که ترک اش کند؛ به برخاستن اش همه دانستند که باید برخیزند. و برگشتند چون که برگشت، چون زنبوران که در پی ملکه می روند و باز می گردند. پس، کلام، ذهن، روشنایی، و نیوشایی، همه بازگشتند و زندگی را کرنش کردند.
« زندگی در آتش می سوزد و در آفتاب می درخشد. باران، ابر، هوا، خاک، این همه زندگی ست. ماده زندگی ست. هر آن چه به هر شکلی هست و نیست، باز زندگی ست: زندگی جاودانگی ست.» 





پراشنا اوپانیشاد - آتش های زندگی

اوپانیشادها، کتاب های حکمت، مترجمان: مهدی جواهریان - پیام یزدانجو، نشر مرکز.







Illustrator: Stuart Lippincott




۱۳۹۷-۰۷-۲۷

Orange Blossom Tea






و کویر، نوای حیات بخش اش را
در گلوی ما می نوازد،
آن هنگام که هم پای خورشیدِ عصرگاهی،
پاهایمان را همچون بوته های قیچ
در شن های نیمه خنک اش پنهان می کنیم.





۱۳۹۷-۰۷-۱۲

90Seconds






پشت چراغ قرمز. شمارش معکوس تا رسیدن به چراغ سبز را در پس زمینه ی یک شب پر ترافیک تماشا می کنم. با بی حوصلگی از ثانیه های کش دار نگاهم را می گیرم و اتفاقی پسربچه ای را می بینم که روی جدول وسط بلوار نشسته. باقی پسربچه ها با شیشه پاک کن بین ماشین ها می گردند، اما او نه.

پیراهن سفیدش در تاریکی، حتی همین حالا هم در ذهنم اولین چیزی ست که به یادم می آید. رو به جایی نامعلوم نشسته، یک کتاب را در آغوش گرفته و آرام می بوسدش. گونه های کوچکش را به نرمی روی جلد کتاب می گذارد و دوباره می بوسدش. چیزی که می بینم را باور نمی کنم. ظاهراً دیگر به سختی می شود در هرچه می شنوی و اطراف ات می بینی رگه ی با ارزشی پیدا کنی و بعد، در امواج خستگی و ترافیک، بچه ای را می بینم که در تاریکی، با آن لباس سفید روی جدول سیمانی و دود زده نشسته و کتابش را می بوسد و در آغوش می فشارد.

شعله های ظریف و زیبای عشق، سفید و پاک، در قلب شهر شب زده، در برابر چشمانم زبانه می کشد و دلم را گرم می کند. نمی توانم لبخند نزنم. با اینکه می دانم روزگاری که بر او می گذرد، بی رحم و خاکستری ست اما اراده ی او به دوست داشتن چیزی، هر چه که هست، قلبم را گرم می کند و می دانم امتداد این اراده، اگر حفظ اش کند، نتیجه اش معجزه است. از خودم می پرسم چرا من شاهد این صحنه ام؟ چرا من این زیبایی ستودنی را می بینم؟ می توانستم مثل باقی افراد اطرافم به کم شدن کند عدد قرمز تا صفر، خیره بمانم و بگذارم بی حوصلگی به دهن کجی هایش ادامه بدهد. اما دنبال جوابِ چرا نیستم. ترجیح می دهم تسلیم زیبایی باشکوهی شوم که در برابر چشمانم جلوه گری می کند و اجازه بدهم پیام دلپذیرش را برایم بگوید؛ که مرا در یگانه بودنش غرق کند.

چراغ سبز می شود و همچنانکه ماشین ها در حال گذر از بلوار هستند، تا جایی که می شود نگاهم را روی پسربچه ثابت نگه می دارم. در گردش نیم دایره وار به دور پسر، می بینم که او کتاب را با احترام و احتیاط در کیفش می گذارد و کتابی دیگر بیرون می آورد و مراسم زیبایش را دوباره شروع می کند. من دارم به یک سرچشمه نگاه می کنم. طوافی کوتاه به دور یک سرچشمه ی کوچک، معصوم و زیبا از عشق و اشتیاق به رشد و تغییر، قد علم کردن در برابر تلخی روزگار. 

مصدرِ زیبایی و نیکی بودن/ شدن / ماندن، کار ساده ای نیست. یک مبارزه است که خود، غایت پیروزی است. درست به هنگام غیبت دیگران، شیوه ای است که باید جذبِ دم و بازدم آدم شود. شرمندگی برای ما می ماند اگر عاشق هر لحظه نباشیم، به ویژه وقتی سختی و دشواری شرایط، پاسخی ساده و سریع به سوالات ما نمی دهد، به ویژه وقتی بخشی از سوالات مان و همچنین پاسخ هایمان خودِ ماییم. و با این همه، گویا از جانب تمامی هستی، وظیفه ای بر دوش ما نیست جز این مصدر بودن. هر چند کوچک و شکننده، شعله هایی ظریف از زیبایی، مهر و اراده، پیچیده در پیراهنی سفید.





۱۳۹۷-۰۶-۲۲

Droplets In The Ocean







امروز اتفاقی این تیتر را در یک روزنامه خواندم: " ماجرای مشهورترین قربانی 11 سپتامبر" و بار دیگر ماهیت این به اصطلاح منابع اطلاع رسانی، حالم را بد کرد. به گمانم دیگر حتی عبارت منابع اطلاع رسانی نیز برای این بلندگوهای اخبار و حوادث، زیادی است. حفره های بزرگ و کوچکی که تمام احساس و ارزش زیستن را از مفهومی به نام انسان بیرون می کشند و تصویری توخالی و خنثی از آن را به صورت آدم پرت می کنند. جمع انسانی را در حد عدد و رقم تقلیل می دهند و انگار به ذره شوقی برای نفس کشیدن و زیستن  می خندند.

و در این میان، چقدر هنر و عشق مداوم آن به مقام انسان و ارزش های والای انسانی، حیاتی و ستایش برانگیز است. از چند روز پیش از سالگرد 11 سپتامبر، فکر ِ برای نمی دانم چندمین بار دیدن فیلم *Extremely Loud & Incredibly Close* رهایم نمی کرد. داستان پسری که پدرش را در این حادثه از دست می دهد و حالا تنها کلیدی از پدر برایش باقی مانده. فیلم تلاش پسر است تا در پی یافتن قفل این کلید، به پدرش دوباره نزدیک شود. فکر می کنم هرچقدر در این جمله ی "ماجرای مشهورترین قربانی 11 سپتامبر" بی رحمی و بی فکری موج می زند، چطور یک فیلم به همان اندازه می تواند در اوج شرافت، ما را به آنچه که بر دیگری می گذرد، نزدیک کند.

تنها هنر می تواند به ما یادآوری کند که تا چه حد در هنگام فروریختن آوارهای رنج بر سرمان، شبیه هم هستیم و امر ناممکن درک شرایط دیگر انسان ها را حتی بی دانستن دلایل، برای ما ممکن سازد. مگر در برخوردی نزدیک، هرگز بر ما روشن نمی شود که میان انسان هایی که در مکان ها و شرایط مختلف، به اشکال گوناگون متحمل رنج می شوند، روح کدامیک شکننده تر است و ** این ماهیت دلپذیر هنر است که صدای همه لب های فروبسته باشد.**

پیشنهاد می کنم اگر فیلم را ندیده اید، ببینیدش. این فیلم را نه فقط به دلیل سالگرد 11 سپتامبر، که به این خاطر باید تماشا کرد که برای مدتی و تا حد ممکن از توده ی انبوه بلندگوهای اخبار و حوادث که ناخواسته تا فرق سرمان دنیا را پر کرده اند و استاد عادی جلوه دادن رنج انسان ها هستند، فاصله گرفته باشیم.

که ببینیم ما انسان ها، بغایت به هم نزدیکیم و به طرز شگفت انگیزی به هم شبیه هستیم. که ببینیم همیشه راه دیگری هست. میان دست کشیدن به خالی ِ تلخی و یا تسلیم سرمای استخوان سوز ِ بی حسی شدن. راهی که هیچ کس، مطلقاً هیچکس به ما نشان اش نمی دهد. راهی که بخاطرش باید کوله بارمان سبک باشد، خالی از هر حسی که منفی است. راهی که بخاطرش باید دشواری ِ حرکت کردن و تماشاگر خود بودن را با جان و دل بپذیریم، خودمان چند و چونش را کشف کنیم و هرچقدر باریکه راه و ناهموار، خودمان بسازیم اش. و در این میان، اگر لطیف تابیدن ِ بی دلیل و جاری بودن ِ مداوم، کار ما نیست، پس کار چه کسی ست؟ 






(*): Extremely Loud & Incredibly Close.(2012) Director: Stephen Daldry

(**): Andrei Tarkovsky



۱۳۹۷-۰۶-۱۱

A Couple of Minutes







گاهی، صبح ها، برگ ها را لمس کن و به این شکل به طبیعت سلام کن.
و اگر لب ها و انگشتان ات بی حس بود،
در فقدان کلمات، از عمق سکوتِ سرسام آور، خودت را برای چند دقیقه بالا بکش،
دستت را از سطحِ خاموشی عبور بده و برگ ها را لمس کن
و به این شکل، با طبیعت گفتگو کن.
چند کلمه را از او امانت بگیر و دوباره به عمق برو و آن ها را به خاطر بسپار.
برگ ها، برگ ها، برگ ها
برگ ها را لمس کن و بگذار طبیعت با تو گفتگو کند.