۱۳۹۷-۰۶-۲۲

Droplets In The Ocean







امروز اتفاقی این تیتر را در یک روزنامه خواندم: " ماجرای مشهورترین قربانی 11 سپتامبر" و بار دیگر ماهیت این به اصطلاح منابع اطلاع رسانی، حالم را بد کرد. به گمانم دیگر حتی عبارت منابع اطلاع رسانی نیز برای این بلندگوهای اخبار و حوادث، زیادی است. حفره های بزرگ و کوچکی که تمام احساس و ارزش زیستن را از مفهومی به نام انسان بیرون می کشند و تصویری توخالی و خنثی از آن را به صورت آدم پرت می کنند. جمع انسانی را در حد عدد و رقم تقلیل می دهند و انگار به ذره شوقی برای نفس کشیدن و زیستن  می خندند.

و در این میان، چقدر هنر و عشق مداوم آن به مقام انسان و ارزش های والای انسانی، حیاتی و ستایش برانگیز است. از چند روز پیش از سالگرد 11 سپتامبر، فکر ِ برای نمی دانم چندمین بار دیدن فیلم *Extremely Loud & Incredibly Close* رهایم نمی کرد. داستان پسری که پدرش را در این حادثه از دست می دهد و حالا تنها کلیدی از پدر برایش باقی مانده. فیلم تلاش پسر است تا در پی یافتن قفل این کلید، به پدرش دوباره نزدیک شود. فکر می کنم هرچقدر در این جمله ی "ماجرای مشهورترین قربانی 11 سپتامبر" بی رحمی و بی فکری موج می زند، چطور یک فیلم به همان اندازه می تواند در اوج شرافت، ما را به آنچه که بر دیگری می گذرد، نزدیک کند.

تنها هنر می تواند به ما یادآوری کند که تا چه حد در هنگام فروریختن آوارهای رنج بر سرمان، شبیه هم هستیم و امر ناممکن درک شرایط دیگر انسان ها را حتی بی دانستن دلایل، برای ما ممکن سازد. مگر در برخوردی نزدیک، هرگز بر ما روشن نمی شود که میان انسان هایی که در مکان ها و شرایط مختلف، به اشکال گوناگون متحمل رنج می شوند، روح کدامیک شکننده تر است و ** این ماهیت دلپذیر هنر است که صدای همه لب های فروبسته باشد.**

پیشنهاد می کنم اگر فیلم را ندیده اید، ببینیدش. این فیلم را نه فقط به دلیل سالگرد 11 سپتامبر، که به این خاطر باید تماشا کرد که برای مدتی و تا حد ممکن از توده ی انبوه بلندگوهای اخبار و حوادث که ناخواسته تا فرق سرمان دنیا را پر کرده اند و استاد عادی جلوه دادن رنج انسان ها هستند، فاصله گرفته باشیم.

که ببینیم ما انسان ها، بغایت به هم نزدیکیم و به طرز شگفت انگیزی به هم شبیه هستیم. که ببینیم همیشه راه دیگری هست. میان دست کشیدن به خالی ِ تلخی و یا تسلیم سرمای استخوان سوز ِ بی حسی شدن. راهی که هیچ کس، مطلقاً هیچکس به ما نشان اش نمی دهد. راهی که بخاطرش باید کوله بارمان سبک باشد، خالی از هر حسی که منفی است. راهی که بخاطرش باید دشواری ِ حرکت کردن و تماشاگر خود بودن را با جان و دل بپذیریم، خودمان چند و چونش را کشف کنیم و هرچقدر باریکه راه و ناهموار، خودمان بسازیم اش. و در این میان، اگر لطیف تابیدن ِ بی دلیل و جاری بودن ِ مداوم، کار ما نیست، پس کار چه کسی ست؟ 






(*): Extremely Loud & Incredibly Close.(2012) Director: Stephen Daldry

(**): Andrei Tarkovsky



۱۳۹۷-۰۶-۱۱

A Couple of Minutes







گاهی، صبح ها، برگ ها را لمس کن و به این شکل به طبیعت سلام کن.
و اگر لب ها و انگشتان ات بی حس بود،
در فقدان کلمات، از عمق سکوتِ سرسام آور، خودت را برای چند دقیقه بالا بکش،
دستت را از سطحِ خاموشی عبور بده و برگ ها را لمس کن
و به این شکل، با طبیعت گفتگو کن.
چند کلمه را از او امانت بگیر و دوباره به عمق برو و آن ها را به خاطر بسپار.
برگ ها، برگ ها، برگ ها
برگ ها را لمس کن و بگذار طبیعت با تو گفتگو کند.






۱۳۹۷-۰۵-۰۴

Flickers







شما اگر اتفاقی به یک حقیقتِ زیبا پی ببرید، با آن چه می کنید؟

من با آن می رقصم، در صبح علی الطلوع. بعد ما با هم در شهر قدم می زنیم. روی برگ های خشکِ جا مانده از پاییز گذشته، لا به لای درختان و کنج دیوارها پا می گذاریم و به صدایش گوش می دهیم و می خندیم. انگاری که پاییز هنوز هست. در یک کافه شلوغ می نشینیم و دزدکی به چهره آدم ها نگاه می کنیم و سعی می کنیم برای شان داستانی بسازیم، پیش از آنکه رد نگاهمان را بگیرند.

بعد در یک پارک کوچک، روی نیمکت می نشینیم و گذر رخوت ناک سایه ها را بر تن تفتیده ی پارک تماشا می کنیم. به آفتاب امر می کنیم که زودتر پایین برود بلکه ما بیشتر قدم بزنیم و البته که آفتاب به حرف ما گوش نمی دهد. و البته که ما بالاخره با سایه های خنک شب همگام می شویم. مثل کودکانی که برای اولین بار دریا را می بینند، به سایه روشن آدم ها و ویترین های پرنور خیره می شویم و از وجود معصومیتی محفوظ، لبخند می زنیم. 

و وقتی که پاهایمان خسته شد، من حقیقتِ زیبا را پای کرکره ی کشیده ی مغازه ای قدیمی، در آغوش می کشم. یادم می افتد که آن حقیقت زیبا، هنوز یک حقیقتِ زیبای پنهان است. از آن می خواهم که در موعد مقرر، بی محابا بر من آشکار شود و با زیبایی اش بدرخشد. 

به هم لبخندی می زنیم که به خنده های ریز ختم شود و بعد در پیاده روهای خلوت پیش می رویم تا که شب به صبح برسد و خود را برای رقصی دیگر آماده کنیم.






۱۳۹۷-۰۴-۲۰

Viva la Vida





(*)


انتهای شب، روز است... انتهای اشک، لبخند... انتهای تاریکی، روشنی... انتهای تنهایی، عشق.

می توان جایی ایستاد میان دو نقطه. نیمی تاریک، نیمی روشن... نیمی تنها، نیمی عاشق. جایی مطمئن و ایمن، محتاطانه ایستاد اما "زنده" نبود. می توان در ابتدای تاریکی، شب، اشک، تنهایی ایستاد و در افق، جایی دور، آن انتهای غیرقابل باور را دید. نور را، روز را، خنده را، عشق را. می توان "دید" اما با آن "یکی" نشد.

یا اینکه، نفسی عمیق کشید؛ در چشم های زندگی خیره شد و برای همه آن خوبی ها در آن افق ِ بعید، گام برداشت. نفسی عمیق کشید؛ گام برداشت؛ در چشم های زندگی خیره ماند و این حقیقت ساده را پذیرفت که هیچ کس بر روی این زمین، محق تر از ما نیست برای رسیدن به آن انتهای دیگر. نفسی عمیق کشید؛ گام برداشت؛ در چشم های زندگی خیره ماند و این حقیقت ساده را پذیرفت که قلب هیچ کس زیر سقف این آسمان، بزرگ تر از قلب ما نیست برای گرم شدن با نور، با عشق، با لبخند. نفسی عمیق کشید؛ در چشم های زندگی خیره ماند؛ دست ها را در جیب ها فرو برد و به تدریج از این گام زدن ها "گرم" شد. نفسی عمیق کشید؛ در چشم های زندگی خیره ماند و "عاشق" این گام زدن ها شد. نفسی عمیق کشید؛ گام برداشت؛ به چهره ی عبوس زندگی "لبخند" زد و پیروزمندانه گفت: « می بینی؟ این "منم" که با وجود بی پناهی ام، دارم از این ابتدای تاریک، عبور می کنم». نفسی عمیق کشید؛ گام برداشت؛ به چهره ی نیمه عبوس زندگی لبخند زد و پیروزمندانه گفت: « می بینی؟ این "منم" که با وجود زخم هایم، دارم پیش می روم». نفسی عمیق کشید؛ گام برداشت و چهره ی مهربان زندگی را دید. نفسی عمیق کشید؛ گام برداشت و با "زنده گی" "یکی" شد. نفسی عمیق کشید؛ گام برداشت و درست وقتی که به آرامشِ جاری در قلبِ زندگی "نگاه" می کنی، پی ببری که به نقطه ی دیگر رسیده ای. به روز. به لبخند. به نور. به عشق.

آن وقت، عمیق ترین نفس ات را با آسودگی بکشی، لبخندی بزنی و در گوش زندگی زمزمه کنی: « پیاده روی دلچسبی بود. کمی در این "ابتدا" استراحت کنیم و بعد به پیاده روی مان ادامه دهیم؟»






(*): Photographer: Andy Lee








۱۳۹۷-۰۴-۰۶

caché










و گفت: رضا، شادبودن دل است در تلخیِ قضا.
و گفت: رضا، ترکِ اختیار است پیش از قضا،
و تلخیْ نیافتن است بعد از قضا،
و جوش زدنِ دوستی است در عین بلا.


تذکره الاولیا







۱۳۹۷-۰۴-۰۱

دوست







* به زنده یاد عباس کیارستمی که در مهربانی و صداقت، جسور و واقعی ست. *
---------------------------------------------------------------------------


همیشه هست در راه های باهم
راه.
کناره اش
دشت نرگس یا خارا
فرقی نمی کند.

از سطح رابطه عبور می کند،
در تداوم نگاهی
که رویگردان است
از دیدارهای گذرای خیابانی،
سلام و احوالپرسی های رقیق،
و خداحافظی های خنک.

هست؛ در عمقِ شاهرگی که دوشاخه می شود.
انتهای هررگ جمجمه ای ست.
بی چشم. بی دهان.

در هر دیدار
پَرِشِ عمودی نبض،
شکل عادی و معمولی حضور را
برهم می زند.
و حس غریب و مبهم را
به سرور و شادی
که ازهُرمِ نفس نیلوفرِ مخفی برمی خیزد،
تبدیل می کند.

و درست مثل وقتی
که ورق در دفتری برمی گردد
زندگی از همان دیدار
دوباره آغاز می شود.

هست. همیشه.




شاعر: آذر کیانی