۱۳۸۵-۰۶-۰۵
۱۳۸۵-۰۵-۲۸
AvE MariA#2
گائودي، در بخش بخش اين بنا، اصول پذيرفته شده ي واقعي را در هم مي شكند و با هم مي آميزد. در " La Pedrera"، طبيعت تمامي انتظام پنهان در درون خود را تغيير مي دهد، بي آنكه مخاطب شاهد اين فرآيند باشد. مخاطب در اين بنا، با يك نتيجه رو به روست، هويتي نو و در عين حال آشنا كه ردي از نشانه هاي طبيعت اين كره ي خاكي را در خود دارد.شخصيت ثابت و ساكن زمين با ويژگي هاي بارز دريا جا به جا مي شود و در نتيجه، ما با دريايي رو به روييم كه به راحتي مي توان بر روي آن قدم زد و در آن فرو نرفت. در حقيقت، دريا در اين بنا، مجموعه اي از كاشي هاي هموار و سخت است و تنها رد حضور مرجان ها و صدف ها هستند كه به موجوديت آشناي دريا، اشاره مي كنند و با زميني مواجه ايم كه بر سطح سقف ها مي لغزد و بر سر ستون ها موج مي زند. مجموعه ي عظيمي از گل هاي نقاشي شده بر اين سطوح مواج، ياد آور دشت هايي هستند كه بيرون از اين بنا وجود دارند.
استفاده از كلام، نشانه و فرم هاي سمبليك، در نماي داخلي اين بنا، به
عنوان نوعي انرژي نهفته در درون ساختار عمل مي كند كه در فرآيند خوانش و فهم معناي قراردادي آن ها، آزاد مي شود و ذهن مخاطب را با مسائلي ساده و روزمره، اما از دريچه اي ديگر، رو به رو مي سازد. همچنين، اين روش نشانه گذاري، سبب پيچيده تر شدن وجه رازآميز ساختار مي شود.بر پشت بام اين بنا، هيبت هاي سمبليك، بازي نور و سايه را به نگاه مخاطب هديه مي دهند. نور بر سطح مجسمه ها حركت مي كند و شخصيت القا شده ي اين هيبت ها در ذهن مخاطب دائما تغيير مي كند، لحظه اي به نظر دوستانه مي آيند و لحظه اي بيگانه و مرموز جلوه مي كنند. در نتيجه، كيفيت سيال و متغير آن ها، در جهت پر رنگ تر ساختن وجه معماگ
ونه و غير قابل كشف بنا، عمل مي كند.ساختار "La Pedrera" ، به كمك محتوايي چندگانه، به كيفيتي لايه لايه رسيده است كه به شكلي هنرمندانه، با هم تركيب شده و در فرصت هاي مناسب، هركدام از لايه ها، خود را نمايان مي سازند. در اين بنا، مخاطب با متني پويا مواجه است. متني كه خوانش كامل آن، به دليل حضور پيوسته و رازگونه ي اساطير در آن، ممكن نيست و در نهايت خط حركت ذهن مخاطب را با هستي ناشناخته ها و روايت هاي افسانه اي، گره مي زند.
در اين بنا، مخاطب بر مرز ميان خيال و واقعيت، حركت مي كند و پذيرش اين دو، در ذهن مخاطب هم زمان رخ مي دهد. درك چنين فضايي كه در قالب واقعي به دنيايي خيالي اشاره مي كند، سبب مي شود تا مخاطب در ذهن خود، جايي براي وجوه ناشناخته و مجهول در ميان محدوده ي بسته ي واقعيت باز كند.
در حقيقت، گائودي به نوعي نگرش از محيط پيرامون نائل آمده است.
جايگاه گائودي در اين بنا، همچون جايگاه فردي ست كه بر بسياري از بازي هاي بصري و ذهني جهان عيني و ملموس، آگاه و مسلط است و حالا فرصتي پيدا كرده تا اطرافيان خود را متوجه ثابت و الگومند نبودن واقعيت ها سازد و ذهن مخاطب را درگير نوع ديگري از اين بازي كند به نحوي كه در آخر، ذهن براي قبول چيزي فراتر از آنچه به راحتي درك مي كند و برايش ملموس و دست يافتني ست، مستعد و آماده شود.گائودي، با زباني ساده، پيچيدگي هاي جهان را بيان كرده است و با ملموس ساختن اموري فرا واقعي، به آرامي در ذهن مخاطب زمزمه مي كند كه شايد حقيقت چيز ديگري باشد...
عكس هاي بيشتر؟
ادامه دارد...
۱۳۸۵-۰۵-۲۱
AvE MariA#1
در ادامه ي بحث مكث....
ساده نگريستن به محيط پيرامون و تك وجهي شمردن آن، جز بسته ماندن دريچه هايي كه وجوهي زيبا و شگفت را در پس خود پنهان كرده اند، حاصل ديگري نخواهد داشت، همچنين پيچيده شمردن مسائل و رويدادها، انسان ها و محيط، به نامعلوم تر كردن جايگاه آدمي، دامن مي زند.
براي فهميدن اصل حقيقت مي توان، هزاران كتاب خواند، متون سنگين فيلسوفان را زير و رو كرد و به بحث و جدل پرداخت و به نتيجه اي رسيد كه كمي دل را راضي كند. دست آخر به اين نكته ها مي رسيم كه امور حقيقي با امور واقعي تفاوت فاحش دارد و يا اصولا چيزي به نام واقعيت وجود ندارد و يا وهم و رؤيا، چيزي ست كه ما آن را واقعيت مي پنداريم.
در نهايت، ذهن آدمي در ميان پذيرفتن تمامي آنچه كه آموخته با آنچه كه حضور عيني دارد، دچار نوعي كشمكش عميق و بنيادين مي شود. به نحوي كه در برخي از موارد، عملي كردن مسائل تئوري، محال و دست نيافتني مي نمايد.
رسيدن به نگاهي كه سادگي ِ پيچيده ي جهان را دريافته و ميان اين دو توازن و تعادل ايجاد كرده، اگرچه امري ست مشكل اما، نتيجه ي آن، درك عميق جهان هستي است. پذيرفتن كيفيت جهان و جايگاه خود، آرامشي به همراه دارد كه قبول كردن و كنار آمدن با وجوه ديگر محيط پيرامون را آسان تر مي سازد.
Passeig de Gracia :

مي خواهم به يكي از قديمي ترين نقاط مكث بپردازم.
بناي "Casa Mila" و يا همان "La Pedrera" ، يكي از شاهرگ هاي حياتي كالبد شهر بارسلونا است. قدم زدن در خيابان مجاور و نيم نگاهي انداختن به "La Pedrera" و تنها ديدن نماي ظاهري آن، بر الگوهاي ثابت ذهن، تاثير مي گذارد.
مخاطب از همان ابتدا، با موجوديتي مواجه مي شود كه مجموعه ي عظيمي از تناقضات به هم پيوسته و نا گسستني ست. توده ي عظيمي كه با وجود كيفيت سخت و ثابتش، نوعي حركت و سياليت در آن موج مي زند. بنايي كه در عين ايجاد حس سكون و انعطاف ناپذيري، از قانوني پيروي مي كند كه از اصل طبيعت، الهام گرفته است و شايد بتوان گفت كه كيفيت سيال و مواجي كه اين بنا دارد، از حضور پيدا و نا پيداي طبيعت، هستي يافته است.
طبيعت،
پيچك وار بر پوسته ي بنا مي لغزد. در درون آن نفوذ مي كند و بر سر بالكن ها، در قالب نرده هاي فولادي، تجلي مي يابد. سر ستون ها، سر در اصلي، ديوار ها و پنجره ها، مجذوب حضور طبيعت، تغيير شكل مي يابند و به فرم هايي نرم بدل مي شوند."La Pedrera" وجود دارد. با همين ظاهر عجيبش و به راحتي توانسته قالبي كه براي يك امر عيني در نظر گرفته مي شد را بشكند. اين بنا، آميخته اي از حضور عناصر اساطيري و جلوه هاي طبيعت با واقعيت ها و كليشه هاي رايج است. نهايت اين آفرينش، اشاره به وجهي از جهان پيرامون است كه قبول آن توسط عقل و منطق، آسان نيست. آن چنان كه بر سر كاربردي بودن اين بنا و منطقي بودن فرم ها و فضا سازي هاي آن، مي توان بحث هاي زيادي داشت.
اين بنا، بيشتر از آنكه نقشي كاربردي داشته باشد، در تلاش است تا نگاه بيننده را بر تولد هويتي جان گرفته از كليت جهان طبيعت، باز كند. هويتي كه در عين قانونمندي، اصول و قواعد دنياي بيرون را به هم مي ريزد.
: Vertumnus and Pomona

"La Pedrera" موجوديت رازآميزي ست. صحنه اي عظيم، براي بياني ديگرگون از افسانه ها و فضايي براي حيات دوباره بخشيدن به شخصيت هاي سمبليك و اسطوره اي، كه به وسيله ي رنگ و نقش، همه در نگاه مخاطب جان مي گيرند و قدم هاي او را براي كشف راز يك حكايت تو در تو و غني، به داخل بنا هدايت مي كنند.
به كمك ديوار نگاره ها، ويرانه هاي تروا، دوباره جان مي گيرد، سمبل زنانه ي حرص و طمع، در ميان مردم مي نشيند، نماد خشم و غضب، زير قلم موي نقاش، رنگ هاي تند به خود مي گيرد، روايت دلدادگي "Pomona"، الهه ي ميوه به "Vertumnus"، الهه ي پاييز، جاودانه مي شود و در نهايت تاريخ و افسانه، در هم مي آميزد تا مخاطب در فضايي مستعد براي تجربه ي ذهني دنيايي ديگر، جاي گيرد.
درك حكايت روايت شده، سبب كشف حضور پنهان شخصيت هاي جان گرفته، در درون بنا مي شود. در نتيجه، مخاطب پي مي برد كه نوعي آگاهي اساطيري و راز آميز در كالبد اين بنا رسوخ كرده است. قرارگيري در برابر امري واقعي به نام ساختار و درك ذهني محتوايي پيچيده و پويا، تعريف محدود و سطحي از واقعيت دنيا را دوباره به زير سوال مي برد.
عكس هاي بيشتر؟
۱۳۸۵-۰۵-۱۴
۱۳۸۵-۰۴-۲۲
۱۳۸۵-۰۴-۰۹
117184
من مي گويد:
"... اين مردن، بيشتر به جان كندن شبيه است..."
از اين تسلسل و تكرار بي نهايت، شگفت زده ام...
از اين حجاب چهره ي جان....
۱۳۸۵-۰۴-۰۳
۱۳۸۵-۰۳-۲۳
اندروني
چند سالي ست فقط روي قطعه هاي پيانو كار مي كند.
قطعه هاي ناتمام
يا حتي مي توان گفت هنوز آغاز نشده.
مي گويد: « توفان هاي هنوز به پا نشده اي در دل اين قطعه هاست،
شوق بي دغدغه اي كه در به هم ريختگي شان تنيده،
در چيز ديگري نيست.
ديگر احساس مي كنم
هيچ چيز تمام شده اي را نمي توانم دوست بدارم –
آن هم وقتي كه
هيچ چيز كامل نيست و اين قدر كار نيمه تمام مانده است.»
انيس باتور
سفر به آينه ي ديگري
حميد فرازنده
۱۳۸۵-۰۳-۱۲
۱۳۸۵-۰۳-۰۳
NatUrAL OcCUrReNce
در ادامه ي بحث «مكث»....
پرداختن به مسئله ي آشفتگي جهان و رويدادهاي آن، آسان به نظر مي رسد. ظاهرا خطوط مغشوش و تصاوير پراكنده كه خود بيانگر گره هاي كور خواسته ها و ناخواسته هاي بشري ست مي تواند از حضور فاجعه اي خبر دهد كه رخ دادن هر روزه اش امري ست عادي.
اما با نگاهي دقيق تر به موضوع، مسئله ي چگونگي تركيب بندي عناصر نمادين، به ميان مي آيد و اين كه در فرآيند نزديك كردن مخاطب به موضوع، فعل پرداختن بايد به چه نحوي صورت بگيرد.
دليل درهم ريختگي جهان،انسان است كه ناخودآگاه در آن غرق است. در حقيقت، كشش غريب و ناآگاهانه ي انسان به سمت وقايع منفي، موقعيتي را به وجود آورده كه در حال حاضر شاهد آنيم. پس بحث كردن بر سر موضوعي كه برداشتي آگاهانه از آن نداريم،در يك كلام، سخت است چون خود بازيگر آنيم و به شكلي سيري ناپذير به بدتر كردن آن راغب ايم، .
و سختي آن، زماني ملموس مي شود كه بخواهيم با نگاه يك ناظر به آن بپردازيم. آن گاه مي بينيم كه جايگاه و موقعيت فردي، معناي خود را از دست داده و هاله اي از سرگرداني انسان ها را در برگرفته.
در اين ميان، مي توان اين رويه را انتخاب كرد كه مخاطب را با "خود" َش رو به رو كنيم، نه "خود" آشفته بلكه "خود" آرام و مسلطي كه در جهت بازكردن گره هاي كور، نفس مي كشد.
اين يك انتخاب كاملا فردي ست. روشي ست براي بهبود وضعيت و نه تحميل بيشتر و بازتعريف آن...در هر حال، حقيقت، وجوه بسياري دارد كه هر فرد، تاويل شخصي خود را از آن دارد، شايد روش رو به رو ساختن انسان با خود چند پاره، تاريك و منفي اش، بتواند بهتر عمل كند...شايد با تكرار دوباره و چندباره ي وضعيت كنوني و گرد حسرت گذشته نشاندن بر دل انسان، بتوان او را به سمت روشنايي هدايت كرد...
Le cOcOn
يك كافه رستوران است...و طراح آن فرصت را مناسب يافته تا مخاطب خود را با امري كه "هست" رو به رو كند...آشفتگي جهان پيرامون...
اينكه تا چه اندازه هيدئو هوريكاوا توانسته به مقصود خود نزديك شود، موضوع مورد بحث نيست...ما مي خواهيم به چيزي كه در حال حاضر در اختيار ما هست ، بپردازيم.
كافه رستوران دو طبقه است، در طبقه ي همكف، ما با يك تخته ي چوبي بزرگ رو به روييم كه كاركرد ميز بار را دارد. شيارهاي روي تخته چوب و نامنظم بودنش و همچنين سقف و ديوارهايي كه وجوه شكسته ي فراواني دارند، فضا را از حالت متعارف خود خارج كرده است.

در طبقه ي زير همكف، دو فضا وجود دارد. بخشي كه هيچ عنصر خاصي تعريف كننده ي مكان نشستن مخاطبان نيست و تنها با چند ميز و صندلي پر شده و ديگري 9 اتاقك نارگيل شكل كه هر كدام ظرفيت يك گروه كوچك را دارد.
تمايز فاحش ميان اين دو فضا در طبقه ي زيرين، همچنين سادگي كف طبقه ي مذكور و تنوع بسيار زياد بصري سقف كافه رستوران، نوعي تعادل در شكل گيري فضاي كلي ايجاد كرده است.


در يك جمله، ما در اين رستوران با فيزيك متافيزيكي جنگل رو به روييم. سقفي كه از حضور ناپيداي درختان شكل گرفته، كفي كه سادگي زمين و خاك را نشانه رفته و نارگيل هايي كه از ميان شاخه هاي درختان سقوط كرده است.
اما، پر بيراه نگفته ايم اگر بگوييم جهان امروز، جهاني است كه از قانون جنگل تبعيت مي كند. آشفتگي محيط خارج از رستوران، تاثير خودش را در پس اشكال چند وجهي، بر سقف و ديوارهاي داخلي گذاشته است. در طبقه ي همكف، محيط، يك محيط آشفته است. حركت و عدم سكون امري ست كه هر لحظه به ذهن مخاطب القا مي شود. آنچنان كه در جامعه نيز چنين است.
با پايين آمدن و قرار گيري بر سطح زمين، وضعيت تغيير مي كند، افراد يا در داخل اتاقك هاي كوچك جا مي گيرند و در نتيجه ديگر از تنوع بيش از حد بصري خبري نيست و يا با قرار گفتن بر سطح زمين، در محيطي آرام، بي آنكه درگير محيط خارج شوند، تنها شاهد وضعيت آن خواهند بود.
در حقيقت، كناره گيري دروني از دنياي بيرون و در عين حال بودن در ميانه ي آن، همچنين نظاره گر موقعيت كنوني بودن، مي تواند محتواي پنهان در متن فضاي زيرين باشد.

نگاه هوريكاوا به وضعيت موجود، تنها بر ويژگي هاي بارز آن محدود نمي شود بلكه خود راه حلي را ارائه مي دهد.او راه حل خود را در نوعي رابطه ي ديالكتيك با محيط پيرامون قرار مي دهد به نحوي كه گويي راه حل او، جوابگوي مسائل موجود هست، حتي براي مدت زماني كوتاه.
عكس هاي بيشتر؟
ادامه دارد...
۱۳۸۵-۰۲-۲۲
۱۳۸۵-۰۲-۱۳
شش
یک
لبه ی تخت نشسته، به اتفاقی که صبح روی داده فکر می کند.امروز برای او می توانست یک روز معمولی باشد،مثل همه ی روزها. خالی از حضور آدم ها و سر شار از کار و مشغله.
ولی،امروز این چنین نبود و حتی الآن هم که بر لبه ی تخت نشسته،هیچ چیز حالت قبل را ندارد.نه این تخت،نه این اتاق و نه حتی خودش.
آن خودی که در بالا و پائین کار، گم بود، نه قدرت فکر کردن به مسائل دیگر را داشت و نه مجال اش را، حالا معلوم نبود در کدام کوچه پس کوچه گم شده است.
: آخرین بار کی بود که....نه..چن وقت بود که یه همچین روزیو...نه...هیچ سوالی به ذهنم نمی رسه که بتونه امروز را واسم تحلیل کنه...
به ساعتش نگاه می کند.
...
چشم هایش دیوانه ی خطوط موزائیک کف اتاق می شود و زیگزاگ می رود تا به دیوار می خورد.
...
به خودش می آید.
: چقد تاریکه اتاق ... دیوارا خاکسترین...چرا تا حالا دقت نکرده بودم؟...
دو
تمامی مجله ها و روزنامه ها به ترتیب روی پیشخوان جا گرفته اند.امروز یک روز آفتابی ست.مثل تمامی روزهای خوب بهاری و کمی سرد است.پرتوی آفتاب روی مجله ها افتاده و چقدر لذت دارد که در این خنکای صبح دست روی جلد یکی از این مجله های آفتاب گرفته بگذاری و گرمای مطبوع آفتاب را حس کنی.
به دکه نزدیک می شود.می خواهد مجله ای بخرد.برای یکی از دوستانش.خیلی وقت است که دیگر حتی کاغذی هم برای خودش نمی خرد.دست در جیب ایستاده و دنبال مجله می گردد.
اما نگاهش روی سه مجله قفل می کند.نمی داند چرا ولی کشش عجیبی به سمت آن ها دارد.مجله ی رویی جلدی شیری رنگ دارد و گربه ای را نشان می دهد که با توپی قرمز بازی می کند.
:...یکیشو بخرم؟...
به نظرش غیر منطقی می آید.به روزنامه ها نگاهی می اندازد.ولی دیگر حوصله ندارد به آن تیتر های داغ نگاه کند.
در یک لحظه،پسرکی را کنار خودش می بیند.باید حدودا چهار پنج سالش باشد.پسرک به همان مجله ها خیره شده.صورت کودکانه اش برای او آشناست.پرتوی آفتاب روی موهای کودک افتاده، و به نظر می آید موهایش طلائی رنگند.صورتش گرد و روشن است.می خندد و برای مجله ها ذوق می کند.
پسرک به سمت او بر می گردد و می گوید:
اونو واسم می خری؟...قول می دم که بچه ی خوبی باشم..دیگه اذیتت نکنم...می خریش؟می خریش؟...بخرش دیگه...وگرنه باهات قهر می کنما...
او خم می شود و صورتش را به صورت پسرک نزدیک می کند.
اونوقت دیگه از همینی هم که هستی بد تر می شی پیرمرد.باور کن راس می گم.بخرش.
به نظرش نمی آمد که این کلمات آخر را خود بچه گفته باشد.صدایی که شنید صدای یک کودک چهار پنج ساله نبود.صدای بم و گرمی بود که از دهان کودک بیرون می آمد.خشکش زده بود.پسرک به او لبخند زد و دست او را از جیبش بیرون کشید و به سمت مجله برد.
سه
به خودش آمد.در حال قدم زدن بود.بی آنکه نگران دیر رسیدن باشد.دستش را بالا آورد و مجله را دید.گربه هنوز با توپ قرمز بازی می کرد.به یاد کودک افتاد.
در یک لحظه ی گیجی و فراموشی، کودک، دیگر نبود.
سردش بود.احساس خستگی می کرد و حوصله ی رفتن سرکار را نداشت.برای لحظه ای ایستاد و بعد برگشت و با قدم هایی سریع به سمت خانه رفت.
چهار
حالا در اتاقی خاکستری،روی تختی تیره نشسته است. مجله را باز و شروع به خواندن کرده است.کمی گرم شده ولی حس خستگی و کرختی عجیبی دارد.
صدای زنگ تلفن
...
زنگ
زنگ
زنگ
....سلام.لطفا پیغام خودتونو بذارین....
با خودش می گوید: چه خشک و رسمی!!
_ الو؟ کجایی تو؟ گوشیتم که جواب نمی ده. بابا یه عالمه کار ریخته رو سرمون...
دیگر نمی شنود.
خط به خط داستان را دنبال می کند. داستان فرشته ای که بین کرگدن ها زندگی می کند و تمام تلاشش این است که به کرگدن ها بفهماند آن ها هم می توانند فرشته باشند.
:
یکی بود که همیشه هست.در میان یک جنگل سرسبز و خرم جمعی از کرگدن ها بودند که....
پنج
بوق آزاد
۱۳۸۵-۰۲-۰۳
۱۳۸۵-۰۱-۲۳
FibrE oPtic CabLe
فکر می کنم اگر این بحث را با طرح یک سری سوال شروع کنم،بد نباشد.
مشاهده کردن یک روند زیست محیطی،چه دریافت هایی را در اختیار مشاهده گر قرار می دهد؟
چیزی که مسلم است ردیفی از داده های علمی،فیزیکی و محسوس است که چگونگی شکل گیری روند، طی شدن آن، مشخصات آن و در نهایت نتیجه ی آن را برای مخاطب آشکار می سازد.
با طرح پرسش های علمی و بررسی آن روند در مباحث زیست شناسی به جواب هایی می رسیم که ظاهرا اقناع کننده است.
اما اگر فرض کنیم که به جای مشاهده گر بودن،تجربه گر یک روند زیست محیطی باشیم،آیا باز هم داده ها،همان داده های قبل خواهد بود؟
آیا آن داده ها تنها به یک سری اطلاعات علمی محدود می شود؟
آیا در این صورت،اساس،چرایی و چیستی شکلگیری روند،اثراتی که طی کردن آن بر ما می گذارد و همچنین ویژگی های آن،باز در همان مباحث علمی خلاصه می شود و یا خواه نا خواه به مقوله ی متافیزیک کشانده می شویم؟
سوال دیگر اینکه اگر اساسا توانایی تجربه کردن یک روند را نداشته باشیم چه پیش می آید؟
آیا در این حالت،تجربه ی ذهنی می تواند ما را با وجوه دیگر فرآیندی زیست محیطی آشنا کند؟
حالا، بی آنکه این مقدمه را به متن ربط بدهم:

آیا تعلیق و گسستگی می تواند همان معنایی باشد که ساختار مورد نظر را دارای چنین کیفیتی کرده؟
آیا می توانیم تصور کنیم که شاید آن خطوط و صفحات شکسته،بر نوعی فروپاشیدگی تاکید دارد؟
و :

اگر این دو عکس با هم در ارتباط باشند،می توانیم تصور کنیم که ساختار مجهول مورد نظر ،عناصری پلکانی دارد که امکان بالا و پائین رفتن را میسر می سازد.
با تمام بی نظمی و پراکندگی که در رنگ ها،حفره ها،شکل پله ها،طرز قرار گیری سیم ها و مفتول ها و کابل ها(که چرابودنشان بر ما مشخص نیست)،می بینیم،گویی در کل ساختار پله،نوعی نظم پنهان وجود دارد که از متلاشی شدن آن جلوگیری می کند

بین استحکام و حس اطمینانی که دیوارهای شیشه ای در مخاطب ایجاد می کند،با وانهادگی و ناآشنا بودن شکل میز و صندلی ها و حس فرو افتادنی که در هر لحظه ممکن است اتفاق بیفتد،تعادل عجیبی برقرار است.
قطعا،تناقضی که در خود طبیعت وجود دارد،یعنی بی نظمی و سرپیچی آن از هر محدودیت بیرونی و نظم غریبی که در درونش هست،در پیوسته کردن این دو فضا،بی تاثیر نیست.
علاوه بر این،حضور طبیعت می تواند در ویژگی های بارزی که در ساختار پله ها،میز و صندلی ها و در حرکت پیچک وار کابل ها،مفتول ها و سیم ها از یک سمت فضا به سمت دیگر وجود دارد،اصل تاثیرگذار باشد.

کف در چند لایه،با تنوع در کیفیت و رنگ تعریف شده است و گویی ضرورت تقسیم بندی لایه ها،از نوعی قانون پنهان پیروی می کند که بر ما مجهول است.سیم ها و مفتول هایی که از کف به سقف وصل شده اند و اشیاء عجیبی که در میانه ی آن ها گرفتار است، می توانند این تصور را ایجاد کنند که نبود آنها،استحکام این فضا را زیر سوال می برد.
اما بهتر است که کمی از این حس معماوار فضا کاسته شود.این اشیاء عجیب،صندلی هایی با روکش ابریشمی هستند.تا هنگامی که تنها شاهد این صندلی ها هستیم،در حالتی معلق غرقند.اما با نشستن بر روی آنها،و بالطبع پایین آمدن آنها و قرار گیریشان بر سطح زمین،حضور فیزیکی ما سبب تغییری موقت اما اساسی در اصل حالت صندلی ها می شود و دیگر از آن حس تعلیق خبری نخواهد بود.

در این فضا،تعریف خاصی برای مبلمان در نظر گرفته نشده.مبلمان با ساختار فضا یکی ست و به همان اندازه خارج از قاعده و نظم معمول.
مفتول هایی که میز شیشه ای را نه به کف،بلکه به سقف متصل می سازد،نوع رنگ های استفاده شده،نورپردازی و تعریف خاصی که از مبلمان ارائه شده،به نحوی که گویی به ساختاری رسیده ایم که در بطن ساختار اصلی و از آن معنا یافته،در صدد القاء محتوای خاصی نیست.بلکه تاثیر حضور عناصر و ویژگی های آنان بر مخاطب مد نظر است.
محتوایی که در پس این متن غیر متعارف نهفته است،رگه هایی از سبک و سیاق طبیعت را در خود دارد.
تعلیق،گسستگی،فروافتادنی که ممکن است در هر لحظه اتفاق بیفتد و ...همه در ایجاد حسی خاص دخیل اند.گویی مخاطب در حال تجربه کردن ذهنی نوعی دگردیسی است.حسی میانه بین این همانی و این نه آنی.تخریب شدن هویتی و شکلگیری هویتی دیگر و گویی این فضا،در لحظه ای شکل گرفته که فعل فروپاشیدن و فراشدن،یکی می شود.
در حقیقت،فضا دقیقا در نقطه ی عطف یک فرآیند شکل گرفته.فرآیند دگردیسی و تحولی ژرف.
اتفاق در همین جا، و در داخل این فضا می افتد و این امر سبب می شود تا ذهن مخاطب در کش و قوس این تغییر مجهول،گرفتار شود و این حالت تا زمانی ادامه می یابد که هویت موجود در حال تغییر،مجهول باقی بماند.
بخش مهم موضوع همین است. طراح این فضا ، در همان ابتدا،مخاطب را با هویتی مشخص مواجه می کند. پس بهتر است به ابتدای این متن برگردیم:

این خطوط نورانی که با قوسی آرام به سمت فضا کشیده شده،با آن دیرک های بلند می تواند هویت چه موجودی را برای مخاطب تعریف کند؟
آیا می تواند یک کرم ابریشم باشد که غرق در تمایلی ریشه دار به دگردیسی و تحول به سمت مرکز اتفاقی پیش می رود که در داخل فضا منتظر او و مخاطب است؟
شاید بهتر باشد که به بخش انتهایی فضا برویم.شاید در آنجا با نتیجه ی این روند مواجه شویم.

در انتها،پروانه ای نشسته و مسلط بر فرآیندی سپری شده،با بال هایی باز و زیبا دیده می شود.همچنان اثر آن کشش اصیل که کرم ابریشم را به سمت دگرگونی و دیگربودگی جذب کرد بر پای پروانه وجود دارد.
مخاطب در ابتدای امر خود را در مسیری می بیند که در حالت کلی،به صورتی مستقل و به ظاهر مجرد و توسط یک کرم ابریشم، تجربه می شود.او با کرم همراه می شود و بعد با حرکت در داخل فضا، در وضعیتی مشترک اما ذهنی،فرآیندی را تجربه می کند که در هر صورت برایش امکان پذیر نیست.
این تجربه ی ذهنی،کیفیتی ناقص و ناکامل دارد،در واقع مخاطب شاهد دریافت های یک کرم ابریشم از رویدادهای متافیزیکی است که در پروسه دگردیسی اش،رخ می دهد.دریافت هایی مسلما ناقص و رشد نیافته،اما بدون دخالت ذهنیت آشفته و بهم ریخته ی انسانی.دریافتی خاص،از دید موجودی خاص.
ButTerfLy hOusE
ادامه دارد....
۱۳۸۵-۰۱-۱۱
چای
یک:
تصاویر محو کم کم واضح می شوند و حرف های درهم را تازه می شنوم.می بینم که هنوز روی صندلی نشسته ام و کلاس پر است از بحث های مختلف...هنوز من در کلاسم...هنوز بچه ها حرف می زنند...هنوز استاد نیامده...هنوز در کلاس باز است و هنوز باران می بارد.
روی میزی که پشتش نشسته ام نگاهی می اندازم...دنبال یکی از نوشته های همیشگی می گردم که از سر بی حوصلگی و یا شیطنت روی میزها نوشته شده...هیچی نیست، هیچی...نگاهم را از روی میز می گیرم و به دیوار خیره می شوم...جواب سوالات امتحانی استاتیک کج و معوج نوشته شده...در پس کلمات و فرمول ها ترسی را می بینم که زود آمدن مراقب امتحانی را هشدار می داده...می خندم...«نه، این چیزی نیست که دنبالش می گردم، چیزی که مرا اینچنین بی قرار کرده در کلاس مخفی نشده».
دو:
زمین خیس، دیوارها خیس، ژاکتم خیس، کفش هایم خیس، قدم هایم خیس، از در دانشکده می زنم بیرون...آن تو دیگر چیزی وجود ندارد که مرا حتی برای دقیقه ای نگه دارد.باران می بارد...خیلی آرام و من قدم می زنم تا هرجا که بتوانم...از کنار مغازه ها می گذرم...تصویرم هم با شتاب و خیس از باران قدم می زند...هیچ صدایی نیست، و نه هیچ آدمی...خیابان خالی شده برای اینکه در آن قدم بزنم...برای اینکه به دنبال نشانه ای پنهان در میان کوچه های فرعی و ماشین های در حال حرکت بگردم...این نشانه می دود و می خندد و از میان تصاویر خاموش می گذرد و...باران همچنان می بارد.
سه:
نمی دانم چه می شود که خودم را در کافه،پشت میزی کوچک می بینم...میز،کنار پنجره است و تماشای تصویر زنده ی باریدن های پیاپی را به من هدیه می دهد...از پشت پنجره نگاه می کنم...دختری زیر باران کنار کیوسک تلفن منتظر ایستاده و کارت تلفن را بین انگشتانش می رقصاند...در فکر است، اما با عبور هر رهگذر از کنارش، نگاهش به دنبال او حرکت می کند و بعد دوباره در فکر فرو می رود...«اگر آن تلفن لعنتی تا ابد مشغول نفر جلویی تو باشد، تا ابد می ایستی، همین جا و با آن کارت تلفن بازی می کنی؟؟»...نگاهم را از پنجره می گیرم و روی میز، فنجان شیر قهوه را می بینم...داغ است و بخارش آرام می رقصد و بالا می آید و بر پوست خیس صورتم می نشیند...بویش تمام ریه هایم را پر می کند...«عجب، خواب از سرم پرید!!»...قاشق را از داخل فنجان بیرون می آورم و کمی از شیر قهوه ای که داخلش شناور است را روی کف سفید شیر می ریزم،رگه های قهوه ای پدیدار می شوند و کمی میچرخند...فنجان را که نزدیک صورتم می آورم تازه می فهمم که چقدر سردم است...نشانه را آرام فوت می کنم و می چشم.
چهار:
دود سیگار بر دیواره های کافه می خزد و بالا می رود، بعد کم کم جذب هوای دم کرده می شود...هوای کافه از کلمات و عبارت های کتاب های جدید،نقد و دیدگاه های نو به مباحث زیبایی شناسی سنگین شده و پیپ ها و عینک ها و موهای بلند پشت سر هم بر این سنگینی اضافه می کنند...تمامی میزها پر است..دو نفره،سه نفره، چهار نفره ها همه پر اند و صندلی های پر، گپ می زنند و خوانده های چند روزه را دوباره تکرار می کنند...اخم ها، دست هایی که دائما در تلاشند تا مفهوم چیزی را برسانند،لبخندها،دهان هایی که دود را فرو می برند و کلمه را بیرون می آورند،نگاه های جدی، نگاه های سرشار از شیطنت، نگاه های خسته...زیرسیگاری های خالی و فنجان های پری که می آیند و بشقاب های خالی و زیر سیگاری های پری که می روند...نگاهم را از آدم ها می گیرم و به میز خودم نگاه می کنم...صندلی رو به رویم خالی ست.
پنج:
جرعه ای دیگر می نوشم و به بیرون نگاه می کنم،...هنوز باران می بارد...هنوز تلفن مشغول شنونده ی حریصی ست که تشنگیِ گوش های آدم های پشت سرش را از یاد برده...دختر همچنان ایستاده و کارت تلفن بین انگشتانش می رقصد...همه چیز قید پیشوند هنوز را به دوش می کشد، در خود تکرار می شود و باز تکرار می شود...جز این فنجان شیرقهوه که به تدریج از نشانه ی پنهان من خالی می شود و من از آن پر و صندلی خالی رو به رویم که برای اتفاقی که نمی دانم چیست، رزرو شده.
شش:
صدایی مرا از درون خودم بیرون می کشد...هنوز به بیرون از پنجره زل زده ام...« اِ ...دختره رفته»...به سمت صدا بر می گردم و نگاه می کنم...خیس شده از باران و خسته به من زل زده...چیزی می پرسد ولی من هنوز به آن دختر فکر می کنم...« اگر دختره نیست، پس حتما الآن همان ابدیتی ست که منتظرش بوده یا چه شده که...»...: خانم...با شمام...اجازه می دین بشینم؟...خانوم؟...من به هیچ چیز نگاه می کنم...هیچ چیز دارد حرف می زند...اما بی صدا،به نظر می آید که دارد بلند حرف می زند اما صدایی شنیده نمی شود...هیچ چیز با تعجب به من نگاه می کند...می نشیند و به بیرون نگاه می کند.
هفت:
نگاهش می کنم...کاملا باران خورده است،خیس ِخیس...نگاهم بر روی لباسش می لغزد و بر گره انگشتانش می ایستد...دست هایش از سرما می لرزند...« پس برای شما رزرو شده بود»...دوباره جرعه ای از شیرقهوه می خورم و به بیرون نگاه می کنم...هوا تاریک شده و دیگر باران نمی بارد...دم کیوسک تلفن هیچکس نیست.
هشت:
:خب،چی میل دارین؟
_ ....
:ببخشید،چی میل دارین؟
...هر دو به او نگاه می کنیم،ایستاده بالای سرمان و منتظر است...از جمله معدود آدم هایی که انتظار داشتنش دلچسب و شیرین است...او انتظار دارد،انتظار دارد که ما انتخاب کنیم،کلمه ای که در منو نوشته شده را انتخاب کنیم، بگوییم و او برایمان حاضرش کند،خوشمزه،گرم،سرد،تلخ،تلخی که کمی تند است،تلخی که به شیرینی می زند،شیرینی که کمی به تلخی می زند...هرچه که این عطش همیشگی را فروکش کند...
_ ... اِ ...من یه چای می خورم.
:اگر منو را می خواندید،می دید که چای نداریم...می خواید بعدا بیام؟
_ ...بله،مرسی.
...نگاهمان به هم گره می خورد...«حالا برای گرم شدن هیچ جای دیگری نبود؟؟»...خسته می شوم از گفتگوهای درونم...ترجیح می دهم که حقیقتا ساکت باشم...به بیرون نگاه می کنم... و او به من نگاه می کند...
نه:
...حالا شتاب قدم ها کمتر شده...مردم آرام تر راه می روند...هوای کافه هنوز خفه و گرفته است...صدای موسقی زمزمه وار در میان آدم ها پخش می شود...جالب است که تازه بعد از این همه مدتی که روی این صندلی نشسته ام،می شنومش...و او هنوز نگاه می کند: چه مزه بود؟
_ ببخشید؟
: چه مزه بود؟
_ چی؟
: اون نشونه
_ چرا می پرسین؟
:چون اومدم که همین کارو بکنم.
_ ولی کسی خبر نداشت.
: یقین داری که کسی خبر نداشته؟
_ مزه ی خاصی نداشت...یعنی...از وقتی زیر بارون قدم زدم تا وقتی این فنجون خالی شد...نه،از وقتی از کلاس زدم بیرون...نه...از وقتی که خواستم از کلاس بزنم بیرون...نه...تا...الآن...نمی دونم...احساس می کنم...داشتم می چشیدمش...می دیدمش...می خوندمش...
ده:
:خانم،بالاخره انتخاب کردید؟
خودم را می بینم،نشسته بر صندلی،پشت میز،کنار پنجره...و صندلی دیگری وجود ندارد...
_ من...بله، یه شیر قهوه ی دیگه،لطفا.
یازده:
...کاغذی از داخل کیفم بیرون می آورم...یک کاغذ کاهی ساده...چشمانم را می بیندم و دستم را روی کاغذ می گذارم...نشانه را حس می کنم که بین انگشتانم می رقصد و به آن ها نوک می زند...«با خودم مداد آوُردم؟»...





