۱۳۸۷-۱۲-۰۷

* بر شهر كهن چه گذشت؟




این تصویر، حجمی بی شکل را در کادر خود جای داده که نمی شود گفت از میان بافت شهر فراز یافته یا در میان آن فرو نشسته است. موزه ی هنر گرتس ، توده ای است با پوسته ی هوشمند، که روح فرهنگ و ایده های جدید هنری را در تار و پود محیطی که در/بر آن واقع است منتشر می سازد. یک فضای نمایشگاهی که بزرگی اش بر اهمیت آثار هنرمندان تاکید دارد، اما با وجود این تاکید بر اندیشه های نو و امکان جمع بستن آن ها در بعد مکانی واحد، خود، ماهیتی ناسازه با عملکردش دارد.


در فرآیند درک چیستی ساختار این بنا، ظهور واژه ی "نامفهوم" امری است عادی، چراکه معماری این نمایشگاه، در گستره ای نا معین به نام اکنونیت شکل گرفته، گستره ای که از شناخته شده ها و عرف های معطوف به گذشته، تهی است. ذهن به مدد وجود پیش زمینه هایش در درک حجمی که با آن رو به رو است، عاجز می ماند و به سکوت و تماشای صرف پناه می برد، نهایت تلاش ذهن برای فهم این اثر هنری، ربط دادن اش به شکلی حشره وار و خلاصه شده است. در حالی که هسته ی اصلی طرح این بنا، در کرانه ی ناشناخته هایی به وجود رسیده که در "همین حالا" پرسه می زنند و پنهان اند.


نمی گوییم این بنا به آینده اشاره دارد، زیرا معماری، به سبب موجودیتش، به امری موجود اشاره دارد، و "اکنون"، واحد زمان همواره موجود است. بر خلاف آن جهانی که ما در "حالا" برای خود می سازیم، که ترکیبی است ناموزون و اغراق آمیز از پندار باقی مانده از زمان سپری شده و وهم دست و پا گیر زمان دست نیافته، واژه ی "حالا" واژه ای است مستقل از گذشته و آینده، خالی از پندار و وهم، سراسر دریافتی است غیر قابل وصف از رابطه ی میان وجود و موجود در واحد زمان. واژه ایست در گستره ای بی انتها که ناتوانی ما در پذیرش بی کرانگی، برایش حد و مرز تعریف می کند.


اثر هنری که از بستر اکنون بر می خیزد، زمانی واژه ی "متفاوت" را با خود حمل می کند که تفکر آفریننده اش، فراسوی آگاهی جمعی و تاریخی، هماهنگ با "حال"، شکل گیرد. نتیجه ی گرایش به اکنونیت ، فردیت و تجردی است که ماهیت اثر را تعریف می کند، غیریت و دیگر بودنی است که نمی تواند در کنار هویت پس زمینه اش، بنشیند.
مغایرتی که در معماری این بنا موج می زند، سبب می شود تا معنایی جدید برای ماهیت بافتی که در آن قرار گرفته شکل بگیرد. در واقع دیگربودن بنا، محرکی است ذهنی برای دیگرگونه دیدن شهر، دوباره دیدن آن از نوعی دیگر.



معماری این بنا با اینکه از اساس در صدد یکی شدن با محیط پیرامونش نبوده اما سازشگر است و این سازش از پی تمهیداتی بر می خیزد که همان فردیتش را می سازد.حجم بنا از کنار زوایای ساختمانی که در کنارش قرار دارد، به نرمی می گذرد، ارتفاع چشمگیری از خط آسمان شهر نمی گیرد، انعکاس تصویر ساختمان های اطراف بر سطح پوسته ی بیرونی اش نوعی هماهنگی با محیط را تعریف می کند و بر بامش نورگیرهایی تعبیه شده که فرم آن ها به نوعی پیروی از شکل دودکش هایی است که بر فراز بام های قدیمی قرار دارد.
با این همه، این انطباق همواره در هاله ای از تعلیق و ناپایداری رخ می دهد و این عدم ثبات، برای دریافت مخاطب از بنا، فعلی را تعریف می کند که دائما میان بودن و شدن در حال نوسان است. تغییر و دگرگونی میان معماری کهن و معماری آینده ی شهر، وعده ایست که معماری خاص بنا در هر لحظه به ذهن مخاطب می دهد بی آنکه به شکلی بنیادین به آن عمل کند.در حقیقت دریافت مخاطب از بنا، تصویری است متحرک و متغیر که به سختی امکان واقعی بودنش را می شود تایید کرد.



موزه ی هنر گرتس، با وجود تاکیدی که بر فردیتش دارد،فضایی است برای گردهمایی آثار هنری. در واقع خالق این بنا برای اشاره به همه ی آن چیزهایی که هست، دست به آفرینش اثری زده که ماهیتی متضاد با "هست" ها دارد. با این وجود هویت فردی این فضا، از درون خودش و به واسطه ی نمایش نگاه هنرمندان و در بیرون به واسطه ی کیفیتی که بافت شهر دارد، شکل می گیرد و معنا می یابد و در عوض صفت "نوگرایی" را به شهر و هنرمندانش هدیه می دهد.


----------------------------------------------

* چاپ شده در شماره ي شش مجله ي «مهندسي زيرساخت ها»






۱۳۸۷-۱۱-۲۴

از ديار عروسك ها




يك پنجره براي ديدن
يك پنجره براي شنيدن
يك پنجره كه مثل حلقه ي چاهي
در انتهاي خود به قلب زمين مي رسد
و باز مي شود به سوي وسعت اين مهرباني مكرر آبي رنگ
يك پنجره كه دستهاي كوچك تنهايي را
از بخشش شبانه ي عطر ستاره هاي كريم
سرشار مي كند.
و مي شود از آنجا
خورشيد را به غربت گل هاي شمعداني مهمان كرد.
يك پنجره براي من كافي است.
...


بخشي از شعر "پنجره"
فروغ فرخ زاد

۱۳۸۷-۱۰-۰۸

کریسمس مبارک

.
.
.
برف را پنهان نمی کنم، نیازی نیست
بهار انجام می شود
.
.
.



از "صبح برف بود"
کتاب منتخبات
احمد رضا احمدی





۱۳۸۷-۰۹-۰۸

In A GreY FieLd





آفتاب از میان شاخه های در هم تنیده ی درختان، به زمین می تابد. می شود رنگ آبی آسمان را در جاهایی که شاخه ها کمترند دید و یا شاهد رقص لکه های نور بر پهنه ی به خزه نشسته ی تنه های مرطوب جنگلی بود.



میان درختان هماهنگی غریبی وجود دارد، خط سیر قرارگیری شان در کنار هم از هندسه ی خاصی پیروی می کند که برای ما ناآشنا است. تا دور دست هرچه هست درخت است و افقی که میان معلوم و نامعلوم، فرد را معلق نگه می دارد.



جنگل سپید، تبلور انتزاعی وجهی از طبیعت است، مرزی است سه بعدی میان تصویر ذهنی "جنگل" و امری واقعی به نام فضا. تمام آنچه که در پس سادگی و زیبایی این بنا نهفته است، بر واژه ی "آگاهی" متمرکز است. آگاهی ای که از حد و مرز عینی بنا رفته رفته ، فاصله می گیرد و کمرنگ می شود.



وقتی در داخل بنا هستیم، همه چیز تداعی گر است. ستون ها، پنجره هایی که در سقف تعبیه شده اند و پنجره های دور تا دور بنا که کادری از تنه ی درختان محوطه ساخته، همه خطی برای ذهن رسم می کنند که انتهایش به تصویر جنگل ختم می شود.



زمانی که در محوطه می ایستیم و به بنا نگاه می کنیم، این درختان اند که واقعی تر می نمایند و بنا در پس انعکاس ها و بازتاب ها، نور و سایه و تجربه های ذهنی مخاطبانش، به وهم و ناموجودی، نزدیک و از آن دور می شود.
اما هر چه افق، رنگمایه های تیره تر به خود می گیرد، وجه موهوم معماری بنا، از میان می رود تا جایی که در شب، ساده بودن ، همه ویژگی های بنا را تحت تاثیر قرار می دهد.





آقای Junya Ishigami جنگل سپید را برای دانشجویانی طراحی کرده است که علاقمند به ساختن اشیاء ( از مبلمان گرفته تا روبوت) هستند. مکانی که اساسا هیچ چیزش معلوم و قطعی نیست، منعطف است و اصلا سعی بر مطرح ساختن خود ندارد.






۱۳۸۷-۰۸-۳۰

25




اراده رستگاری می آورد!
آن که هیچ نمی کند
هیچی به آفریدنش، وا می دارد!




نیچه
اکنون میان دو هیچ
علی عبداللهی


۱۳۸۷-۰۸-۰۱

از نشانه ای که نیست


رسانه (Medium) واسطه است. لفظ ارتباط را معنا می کند و نه محتوی رابطه را.از این منظر، هنر و معماری، رسانه اند. یک تابلوی رنگ و روغن، به صرف آنکه مجموعه ای است از ترکیب رنگ ها، خاصیت واسطه گری را خواه نا خواه دارد. اینکه تا چه حد تابلو به اصطلاح، گیرا باشد، بستگی به تفکری دارد که در پس کنار هم آمدن رنگ ها و خطوط پنهان است. معماری به عنوان رسانه با آنچه ما در عصر حاضر، رسانه جمعی می نامیم ( روزنامه، کتاب، تلویزیون، رادیو و اینترنت) هم راستا است.
به طور کل، زبان، تمامی آن چیزی است که در غلاف عبارت "وسایل اطلاع رسانی" یا "رسانه " قرار گرفته است. کلام و تصویر (که به نوبه ی خود از نوعی زبان پیروی می کند)، رساننده ی پیام اند. این در مورد معماری صدق می کند.زبان معماری نیز، متن یا ساختاری است که بر اساس یک سری باید نباید های قراردادی و توافق شده، شکل می گیرد. همچون طرز بیانی که در یک گزارش مورد استفاده قرار می گیرد. اما ماهیت این زبان و آنچه که به عنوان پیام در معماری مطرح می شود، متفاوت است.
متن در روزنامه و کتاب، از نشانه های گرافیکی (که به نوبه ی خود نوع خاصی از تصویر هستند) تشکیل شده که ما آنها را کلمات می دانیم. در رادیو، متن، از ترکیب اصوات ( گفتار و موسیقی) و در تلویزیون و اینترنت از ترکیب تصاویر و اصوات شکل می گیرد.نتیجه ی ارتباط با رسانه های جمعی و یا بهتر است بگوییم زبان، مجموعه ای از دریافت ها و برداشت ها است. نوشتار و گفتار از واقعیت سخن می گویند اما خود واقعیت نیستند، از آن فاصله دارند.اما معماری، متنی از جنس جهان واقعی می سازد که جزئی از واقعیت است حتی اگر این متن نیمه تمام بماند، ویرانه ای است که در ساحت ویرانگی، کامل است و وجود دارد. ناتمام ماندنی که اگر برای یک نوشته و یا گفتار رخ دهد، نه تنها اساس وجود آن به زیر سوال می رود بلکه پای توهم را به میان ادراک مخاطب، باز می کند.
همین ویژگی معماری سبب می شود که از آثار آن، در بررسی مشخصه های تاریخی، فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و ... ادوار، به عنوان مصداق هایی قابل دسترس تر و گاهی اوقات، به عنوان تنها مدرک موجود، استفاده شود.
در رسانه های جمعی ،اگر متن صرفا کیفیت اطلاع رسانی داشته باشد، جای زیادی برای تاویل های مکرر و متنوع نمی گشاید. اما در هنر و معماری، آنچه که دلیل ادامه ی حیات اثر محسوب می شود، برداشت آزادی است که برای هر فرد، یگانه است. پیامی که معماری رساننده ی آن است، احساس و تجربه ای ذهنی است که اساسا نمی تواند مطلق باشد، با اینکه زبان در این رسانه، در گستره ی امور واقعی و مطلق جای می گیرد. در مسکونی بودن یک واحد مسکونی، همانقدر قطعیت وجود دارد که در کسب احساس آرامش در آن، کثرت نظر. این آمیختگی قطعیت و نسبیت، در زبان، بر چیستی "نشانه" های قراردادی معطوف می شود، نشانه هایی که وجود دارند اما به امری اشاره می کنند که در بعد زمان و مکان ِ موجود، غایب است.
در هنر ومعماری، زبان (رسانه) بعنوان رابط حضور و غیاب میتواند به چالش کشیده شود .



این یک پیپ نیست. رنه مگریت


آنچه که در این اثر، بر سورئالیست بودن مگریت تاکید می کند، برخورد هنرمند با قراردادهای زبانی است که ما ناخودآگاه، «واقعی» می پنداریم. وسیله ای که بر آن نام گذاشته ایم، مستقل و جدا از نامش، وجود دارد. نام هرگز خود وسیله نیست و در اینجا علاوه بر نام، جدا بودن "تصویر" پیپ از واقعیت نیز مطرح می شود. اما آنچه اهمیت دارد نه صرف این طرح، بلکه تاثیر طرح است که فرآیند ادراک بیننده را تا حدودی مختل می کند. در اینجا نقش واسطه گری نقاشی، بر ضد خود عمل می کند و به آن ماهیتی سورئال می بخشد. در اینجا نقاشی از امری واقعی سخن نمی گوید بلکه غیرواقعی بودن ذهنیت بشر را نشانه می رود.
مصداق این نوع برخورد با واقعیت را در «خانه ی ایده آل» ضاحا حدید می توان مشاهده کرد.





احجامی که یک مکعب مستطیل سرخ را خالی کرده اند و ما تنها مسیر حرکت آن ها را می بینیم.خانه ی ایده آل سقفی ندارد، در برخی قسمت ها دیوار ندارد و به طور کل آنچه که تعریف معمول یک «خانه» است، کمتر در این نمونه دیده می شود.



ایده آل بودن، امری است نسبی. آرمانی است که از حوزه ی پندار و خواسته ها فراتر نمی رود و وقتی این واژه، در پس ِ کلمه ای کلیشه ای و قاب شده مانند «خانه» می نشیند، ترکیبی می سازد که می توان آن را "رویکردی" سورئال نامید. این رویکرد، کیفیت واسطه گری بنا را تعریف می کند.این خانه ای است که خانه نیست! معماری این بنا زبانی است از جنس واقعیت که تعریفی انتزاعی از جهان بی شکل ِخیال و همواره گریزان از پیش فرض های بشری را به نحوی ارائه می دهد که در قطعیت حضور آن نمی توان شک کرد.




برای/در ضیافت هشتم



۱۳۸۷-۰۵-۰۶

LiGht aNd ShaDow


هستی جهان، هر لحظه در حال رخ دادن است، در حال تجدید کردن «بودن» اش است.این در مورد تک تک اشیاء صدق می کند بی آنکه ما به آن توجه کنیم. در اکثر مواقع ما نسبت به اشیاء بی تفاوتیم، تنها «داشتن» ، رابطه مان را با آن ها تعریف می کند. اما حس «داشتن» چیزی،معمولا به معنای «زیستن» با آن، نیست.
در هنر،جاذبه ی واقعه به مراتب بیشتر از «بوده» های اطرافمان است و دلیل این جاذبه، یا هراس پنهانی است که از «تنزل یافتن در روند هنری» بر می آید و یا این طرز تلقی که تنها می شود رخداد ها را روایت کرد، نه آنچه که «هست».



این کتابخانه ی دانشگاه Lateran ، در رُم است،فرم آن ساده است و تصویر محوی از کتاب را یادآور می شود. برای طراحی یک کتابخانه ،الهام گرفتن از فرم کتاب، به نحوی که در نهایت نه تقلید محسوب شود و نه فرم کلی کتاب در پیچ و خم و شکستگی خطوط طرح، فراموش شود، کار ساده ای نیست، بنابراین، «طرحی نو درانداختن» نگاه دیگری را می طلبد.



در این حالت خلاقیت، فرصتی ست تا زیستن با یک شئ را تجربه کنیم، با کتاب زیستن را. اینکه به ورق خوردن و فشردگی کاغذهایش، باز و بسته شدن اش، سایه روشنی که در یک کتاب نیمه بسته بر کلمات می افتد و... توجه شود، سبب فهم چیستی شئ آنگونه که هست و زنده شدن ارتباط آن با فرد، خواهد بود.




شخص در ذهن خود میان ورق های کتاب قدم می زند، کنار کلمات می نشیند، می تواند بر لبه ی کتاب راه برود، روی سیاهی حروف قدم بزند و...این زیستن، حقیقت پنهان در کتاب را برای فرد روشن می کند. فرمی می شود که در این نمونه می بینیم، ساده اما غنی.





فضای داخل کتابخانه، حکم ذهن طراح را دارد که امکان عینی کردن لحظه های زندگی با/در کتاب را فراهم می آورد. طبقات، کاغذ های در پرسپکتیو رفته ای که بر رویشان می شود قدم زد و هر کتاب، کلمه ای که این بنا، در قالب کتابی بزرگ در خود جای داده است.





آشنایی بیشتر؟




۱۳۸۷-۰۵-۰۲

...




...
بدرود!(چنین گوید بامداد شاعر)
رقصان می گذرم از آستانه ی اجبار
شادمانه و شاکر.
از بیرون به درون آمدم:
از منظر
به نظّاره به ناظر._

نه به هیأت گیاهی نه به هیأت پروانه ای نه به هیأت سنگی نه به هیأت اقیانوسی،_
من به هیأت ما زاده شدم
به هیأت پرشکوه انسان
...









از "در آستانه"
آبان 71
احمد شاملو