۱۳۸۴-۱۲-۲۱

او را نی، بلکه برابا را




پیلاطس در نخستین ساعت های چهاردهمین روز ماه بهاری نیسان،در حالی که گرفتار سردرد شدیدی است،از یک زندانی اهل جلیله به نام یسوعای ناصری بازجویی می کند.یسوعا متهم است که مردم را به شورش خوانده و برای ویرانی هیکل اورشلیم تحریک کرده است: « پس تو بالاخره برای مردمی که در صحن هیکل مجتمع بودند،درباره ی هیکل سخنرانی کردی یا نه؟» صدایی که پاسخ داد،گویی بر مغز پیلاطس ضربه می زد و سخت شکنجه اش می کرد، و چنین گفت: « سرور من! گفتم که چگونه معبد باور های کهنه فروخواهد ریخت و معبد تازه ی حقیقت بنا خواهد شد.از این کلمات استفاده کردم که حرفم را بهتر بفهمند». «_ چرا ولگردی مثل تو باید با صحبت درباره ی حقیقت یعنی مطلبی که درباره اش هیچ نمی داند مزاحم مردم بازار شود؟اصلا بگو ببینم حقیقت چیست؟» با گفتن این کلمات حاکم فکر کرد: « بله، خدایان! این محکمه ای قانونی ست و از او سؤالی نامربوط پرسیدم....ولی ذهنم دیگر در اختیارم نیست....»


مرشد و مارگاریتا
میخاییل بولگاکف


۳ نظر:

ناشناس گفت...

nice blog. check this one too tx.
http://www.lidaaminian.persianblog.com

jAlAl گفت...

منم همینطور

شهبارا گفت...

افروز جان اگر مایلی نقدی از من بر رمان مرشد و مارگریتا بخوانی به سایت جن و پری مراجعه کن : www.jenopari.com