۱۳۹۳-۰۳-۰۶

در ستایش از هوشنگ سیحون




صفحه ی سپید. چند خط ساده ی سیاه در گوشه ای از صفحه، حرکت می کنند و مسیری آغاز می شود. به مرکز سپیدی محض می رسند و تغییر مسیر می دهند، می شکنند، با هم ترکیب می شوند و بعد دوباره از هم فاصله می گیرند و به گوشه های دیگر سپیدی کشیده می شوند. آن خطوط سیاه ساده، داستانی را از دهه ی پنجاه می گویند. از روستایی در یزد و دیوارهای بلند کاه گلی اش. روستایی که در میان آن خطوط، حیات دارد و زنده است اما در دنیای واقعی کسی چه می داند، شاید حالا فقط ویرانه ای باشد در کنار اتوبان.  
آن خطوط سیاه و ساده در کتاب "نگاهی به ایران"، در ذهنم رژه می روند. کوچه های تنگ و باریک، جاده های خلوتی که نمی دانی چرا اما مطمئن هستی که خاکی و ناهموار بوده اند و خطوط تازه ی سیم های برق، متضاد بافت های سنتی که دنیای مدرن را به آن روستاها دوخته اند.
در دوران دانشجویی، در کنار همه آثار شگفت انگیز معماران دنیا، برای من همیشه آن کروکی ها ستایش برانگیز بودند؛ با ارزش و هم ردیف با کتاب های "کوچه" احمد شاملو، بخشی از یک دوران، شیوه ی خاصی از زندگی که دیگر نیست، که تنها به مدد خطوط و کلمات، جاودانه شده اند.
دستی که آن خطوط را کشید و پرتوهایی موازی و مشخص از مفهومی گنگ به نام "هویت" را ترسیم کرد، حالا زنده نیست. نه، گویا استاد هوشنگ سیحون درگذشته است و من همیشه حسرت این را خوردم که ببینم آن ذهن خلاق و مبتکر در دنیای مدرن چگونه معماری ایرانی را تعریف می کند، چه قابلیت پنهانی از خطوط را بیرون می کشد و به زیباترین وجه به نمایش می گذارد، حسرت این را خوردم که بدانم چگونه و با چه روشی آنچنان باشکوه، حجمی هندسی را از هیچ بیرون می کشد، به زیبایی می آراید و در نهایت معماری را تبدیل به اثر هنری می کند.
حالا اما دیگر مخاطب او، ما نیستیم. مخاطب او، تمام جهان هستی ست، تمام ستارگان و زوایای پنهانِ تاریک روشنِ بکر و دست نیافتنی که فقط او می بیند. حالا آن ذهن خلاق، برای مخاطبان جدیدش، احجامی از رنگ و شعاع های نور می سازد، احجامی که فراتر از هر اثر هنری، ابعاد فرا انسانی اش را تنها شگفتی می تواند معنا کند، احجامی برای آغاز شعور و آگاهی و ما همچنان در سایه های سردِ تکرار، نفس می کشیم و در گنجایش ظرفیت ذهنمان، تماشاگر آثار افرادی مثل او هستیم، بی آنکه بتوانیم دست از ستایش و حسرت برداریم.



۱۳۹۳-۰۲-۲۷

Twelve Hours


ایشاکو بی امان می دود. زخمی، در میان شاخه های بی رحم بوته ها می دود. در خلاف جهت او کامیونی به سمت نحوست می راند. همکلاسی های ایشاکو، در هوایی مسموم، کز کرده کنار هم، خودشان را به دیواره های کامیون چسبانده اند. حکمی شوم و شیطانی بر صورت های معصومشان سیلی زده و آن ها مبهوت و هراسان، تسلیم مسیری هستند که کامیون طی می کند. 
اما ایشاکو در میان تپش های بلند و سرسام آور قلبش، حکم آزادی را شنیده است. او به همراه چند دختر دیگر از کامیون به بیرون پریده است و به سرعت می دود. او می خواهد دور شود. از مردان ابلهی که اسلحه دارند. بی مهابا عربده می کشند. حقیر و پست، با نگاه کثیفشان به دنیا خیره می شوند و با مرزبندی های بدوی شان، بر تن جهان، نقش شیطان را خالکوبی می کنند. 
ایشاکو می خواهد تا می تواند از آن ها دور شود. می خواهد به قبیله اش برگردد، به نیجریه ی آرامی که به سختی می شناسد، به آبگیرهای پر از حشره، به خانه های نیم بند مورد تهاجم قرار گرفته، به کوچه های خاکی لگدمال شده، به کلیسای سوخته، به مدرسه ویرانی که هنوز بوی دود می دهد، به خانواده اش و به پناه ناپیدایی که در همهمه ی اشک آلود دختران دیگر، در آن کامیون شوم، در گوشش حکم آزادی را خواند.
 

Photographer: Munir Alawi - Nigerian Woman Praying At Nativity Church



۱۳۹۲-۱۲-۲۶

93




در ستایش از تازگی و زیبایی، هر لحظه را جشن بگیریم

باشد که روزهای نو، رشد و شکوفایی را همقدم ما کند

به امید روزهای سراسر شادی

سال نو مبارک



۱۳۹۲-۱۲-۲۲

رودکی






دوست دارم مطلبی به سبک و سیاق آن افرادی بنویسم که وقتی یک فرد نامی و یا دارای اعتبار (بخصوص از نوع عمومی اش) می میرد، به بهانه ی انتشار خبر مرگ آن مرحوم، یک خاطره ی مشترک با او را هم تعریف می کنند(حالا به هر دلیل معصومانه ای!) و البته بعید می دانم آن افراد به دنبال خاطره ی مشترکی با اشخاصی مثل پروین میکده بگردند

من علاقه ای به بیان خبرهای بد نداشته و ندارم در نتیجه نوشتن این مطلب دلیل دیگری دارد
پروین میکده درگذشت.مخصوصا عکسش را نمی گذارم تا مشترکاً گیر کردن در یک بن بست فرهنگی را تجربه کنیم! هنرپیشه بود و گویا در این سال های اخیر در سینما و تلویزیون در حد سن و سالش فعال بود. من با او خاطره ای مشترک دارم. نه در تالار وحدت و یا تئاتر شهر و یا یک سالن سینما. نه در مرکزی فرهنگی.خیر

 یک روز معمولی زمستان، هفت سال پیش در مسیر انقلاب-آزادی، در ایستگاه رودکی، پروین میکده سوار اتوبوسی شد که من در آن بودم. چادری رنگ و رورفته به سر داشت و با آنکه هوا سرد بود، دمپایی هایی پاره پوشیده بود. روسری آبی آسمانی اش کهنه و پیراهن و دامن اش مندرس بود. به آرامی سوار شد و روی یک صندلی نشست. کاملا واضح بود که سردش است. من در زاویه ای ایستاده بودم که می توانستم تماشایش کنم، درست مثل کسی که روی صندلی منزلش نشسته و او را در تلویزیون می بیند
حقیقت را بگویم، من خجالت کشیدم. به جای تمامی زنان و مردانی که در آن اتوبوس بودند و متوجه ی حضور او نشدند. وضعیت اسفبارش آزارم می داد. به طرز غم انگیزی پیامد "نامی" نبودن را برای یک هنرمند(در هر سطحی) بی کلام فریاد می زد. دور از دایره ی توجه ی دیگران بودن را مثل سیلی به صورت هرکسی می کوبید که او را می شناخت
یادم هست که سرم را پایین انداختم و با خودم کلنجار رفتم که به او سلام کنم یا نه، می ترسیدم با آن حال و روز، معذب شود. فرصتی پیدا نکردم. سه ایستگاه بعد او پیاده شد و در خلاف جهت حرکت اتوبوس به راه افتاد.سعی کردم تا آنجا که می توانم با نگاه بدرقه اش کنم
حالا او فوت کرده است. مرگش شدیدا شبیه به وضعیتی ست که او را دیدم. در سکوت به خاک سپرده شد همانند بسیاری دیگر از هنرمندان "غیر نامی"! بی آنکه کسی بخواهد خودش را در گذشته ی او جا کند. چیزی در این میان هست که آزارم می دهد. برخوردی تکراری که پس زمینه ی فرهنگ ماست. بن مایه ی رفتاری همگانی که "ارزش قائل شدن" را مختص به کسی می داند که دیگران برایش کف می زنند. اما کسی چه می داند سرچشمه ی خرد، خلاقیت و ابتکار در ذهن چه کسی می جوشد؟
کمی نگاهمان را از دایره ی نورانی پروژکتورها بگیریم و به حرف آن "باقی افراد" گوش کنیم. شاید آن جمله ی هوش ربا، آن بازیگری بی نظیر، جایی منتظر مخاطبش باشد