۱۳۸۶-۰۲-۲۵

حوض




دو روزی مانده بود به عروسی گلی. اواخر پاییز بود و همه مشغول تمیز کردن خانه بودیم.خوشحال بودم ازینکه مجبور نیستم مثل گلناز بیفتم به جان حیاط. تازه باران بند آمده بود و هوا سرد تر شده بود. درختان خرمالو را بعد از باران بیشتر دوست دارم.تنه ی خاکستری درخت که خیس می شود، رنگش به سیاهی می زند و خرمالوها زیباتر می شوند.
گلناز به کف خیس حیاط جارو می کشید و برگ های زرد را جمع می کرد.بهار روی پله داخل حیاط نشسته بود و گلناز را نگاه می کرد، با همان شیفتگی همیشگی اش.

من از عهده ی تمیز کردن پنجره ها بر نمی آیم. نه گلناز می گذارد حواسم جمع باشد نه بهار. اصلا تقصیر خرمالوهاست که امروز خیلی زیبا شده اند.

: سوگل! مادر می گه تو زیرزمین یه شیشه ی بزرگ سرکه هست. برو بیارش.

زیرزمین، شلوغ ترین و قشنگترین جای این خانه ی قدیمی. اگر یک هفته ی کامل داخلش بچرخی و زیر و رویش کنی، باز چیزهایی دست نخورده و ندیده باقی می ماند. بند رخت از یک سمت به سمت دیگر کشیده شده و خوشه های انگور روی آن آویزان است. کنار پنجره ها، شیشه های ترشی، ردیف شده اند.این هایی که گفتم، در یک وقت از روز، این زیرزمین را زیباتر از حتی اتاق گلسار می کنند. دایره های ریز ارغوانی تیره، آویزان از خطی سفید و پرتوهای قرمز و نارنجی که مورب از داخل شیشه های ترشی بیرون می آیند. پدرم می گوید من یک روز نقاش خوبی می شوم. هرچه که بشوم می دانم که نمی توانم مثل خودش نقاشی کنم.

گوشه ی زیرزمین شیشه ی سرکه جا خوش کرده بود. نزدیکش رفتم و متوجه ی گلیم قدیمی شدم که تا خورده پای شیشه، روی یک جعبه قرار داشت. یادم آمد که چقدر بی بی این گلیم را دوست داشت. خواستم بلندش کنم و طرحش را ببینم که سنگینی گلیم جعبه ی زیرش را جا به جا کرد. زیر جعبه، گوشه هایی از یک دریچه پیدا شد. جعبه را کنار زدم.

کنجکاوی مجال نمی داد که به ترس فکر کنم.دستانم می لرزید، اما اینکه آن زیر چه خبر بود، برایم مهم تر بود. دریچه، در کوچک سنگینی داشت که به سختی توانستم بازش کنم.صدای آب به سمتم هجوم آورد.دریچه به پلکانی باز می شد.از پلکان پائین رفتم و با فضای بسیار بزرگی رو به رو شدم که کانال های عظیم آب در آن قرار داشتند. نمی دانم اینهمه آب با چنین سرعتی، آن زیر چه می کرد.

به سرعت بالا رفتم و بقیه را خبر کردم. همه متعجب ایستاده بودیم و به سقفی نگاه می کردیم که در حقیقت، کف خانه ی ما می شد و کف خانه ی همسایه ها. پای پلکان راهی بود مخالف جهت آب. پدر جلو افتاد و ما پشت سر او حرکت می کردیم. می توانم به جرات بگویم که تمام محله روی آب قرار داشت. شاید هم بیشتر. هیچ ستونی، هیچ دیواری وجود نداشت که کف خانه ها را به آن پایین وصل کند. انگار محله، شناور بود، معلق بود، روی کانال ها معلق بود.
: خب. بعد؟
بعد؟...هیچی... پدر جلو افتاد و ما پشت سر او حرکت کردیم....
: بعدش چی شد؟
بعدش چی شد...بعدش ؟... نمی دونم..به نظرت، جایی که نه انتهاش معلومه نه ابتداش، تا کجاش می شه رفت؟...
بین هر دو کانال ، یک فضای بسیار بزرگ وجود داشت که پایین تر از سطح کانال بود و تعداد زیادی پله، به آن مرتبط می شد.
دخترها با مادرشون از پله ها پایین رفتند. اما من رغبتی نداشتم. کمی اطراف پلکان منزل خودمان گشت زدم و یک جای دیگر پیدا کردم. به نظر می آمد یکی از کانال ها بوده که آب را به روی آن بسته اند و تنها جویی باریک در آن جاری بود. چند پله به کف کانال می خورد. پای پله ها که ایستادم، دخترکی نشسته بود کنار جوی آب، بچگی های سوگل بود،چهار پنج ساله، نزدیکش رفتم.

: ...سوگلی پدر! اینجا چی کار می کنی؟...
انگار صدایم را نمی شنید، می دانستم رویا است، سوگل آن طرف، کنار خواهرانش بود...دخترک دستانش را داخل آب کاسه می کرد و می آورد بالا و انگار که با خودش حرف بزند می گفت: با این به روشنایی می رسیم... و آب داخل دستان کوچکش را به صورتش می پاشید. و باز می گفت: آره...با این ...
حالا که فکر می کنم، یادم می آید آن پایین پنجره ای رو به هوای باز نداشت ولی شعاع های مورب نور، رخوت و تاریکی آن زیر را می شکافت، نمی دانم آن نور از کجا می آمد... نمی دانم...
نزدیک سوگل، نشستم و گفتم: سوگل پدر! اینجا چی کار می کنی بابا؟

نگاهم کرد ...به بالای پله ها نگاه کرد... بهار ایستاده بود...می دانستم که نوه ی خودم است، بزرگ شده بود، تقریبا هم سن سوگل، هفده هجده ساله شایدم بیشتر و ما را نگاه می کرد... و بعد دخترک پرید بغلم و گردنم را سفت فشار داد. تا آن جا که زورش می رسید. به مرز خفگی رسیده بودم. دستان کوچکش دور گلویم پیچیده بود. یک آن همه چیز سیاه شد و بعد چشمانم را باز کردم. داخل اتاقم بودم. جلوی بوم. یک بوم سفید. صدای ساییده شدن جارو روی موزاییک های حیاط را شنیدم. کنار پنجره آمدم و سوگل را دیدم، نشسته بود کنار بهار. هر دو با شیفتگی، به گلناز نگاه می کردند.




آبان 85



۳ نظر:

sima گفت...

افروز عزیزم،هنر داستان نویسی ات رو هم حرف نداره، مثل نقاشی و مقاله های معماریت...البته به پای من و مامانت که نمی رسی...شوخی کردم...می بوسمت

ناشناس گفت...

نوشته زیباتری می شد اگر کمی از گفتگوهای درونی زیاد راوی کم میکردی ، توصیفات او از فضاها داستانتان را به حاشیه میراند ودر ضمن این حال و هوای شاعرانه ای که به قصه داده اید، میتوانست آن را بسیار دلپذیر و روانتر کند اگر قدرت خیال پردازی شخصیتها را کمی کمتر کنید...

آرش خارابی گفت...

نوشته زیباتری می شد اگر کمی از گفتگوهای درونی زیاد راوی کم میکردی ، توصیفات او از فضاها داستانتان را به حاشیه میراند ودر ضمن این حال و هوای شاعرانه ای که به قصه داده اید، میتوانست آن را بسیار دلپذیر و روانتر کند اگر قدرت خیال پردازی شخصیتها را کمی کمتر کنید...