دانوود در نوشته هايش نيز همان خط فكري را دنبال مي كند كه در آثار گرافيكي اش. مخاطب

در نوشته هاي دانوود در تعدد فضاهاي محزون و مجهول، گم مي شود. او با كلمات، محيطي را مي آفريند كه آكنده از هويت هاي مجهول و آزار دهنده است. هويت هايي كه همواره احساس ناخوشايند خودخواهي در آنها موج مي زند.انسان هايي كه وجودشان و خواست هايشان، حول نقطه اي به نام «من» مي گردد.انسان هايي كه همواره از كرده هاي خود راضي و خشنودند. آنچنان كه در حيات و سبك زيست بسياري از كاراكترهاي دانوود، اين رضايت ناشي از انجام كارهاي ناشايست، كاملا حس مي شود.
استنلي دانوود، در خلال بازگويي لحظه های گمشده ، روزنه هايي را به روي هوايي تازه، تعبیه می کند. اما اين روزنه ها به قدري ريز و دست نيافتني مي نمايند كه در نگاه كلي به آثار دانوود به ندر

ت در ياد مي مانند. روزنه هايي كه در درون خود اشخاص پديدار مي شوند اما گويي به واسطه ي غرق شدن بشر در گرداب ناهنجاري هاي اجتماعي، اميدي به آن ها نيست. ارزش هایي كه بازيافتن شان، امري محال مي نمايد.
دانوود روايتگر داستان حزن انگیزی ست كه گويي تمامي عوامل در آن دست به دست هم داده اند تا هيچ گاه پايان خوشي را در بر نداشته باشد و همواره يك عامل در اين داستان عظيم غم انگيز فراموش مي شود كه به جرات مي توان گفت حضور حقيقي آن عامل مي تواند مسير داستان را به كلي تغيير دهد و در ميان خاك سياه اين فضاي آزار دهنده، شاخه گل طراوت را بروياند...