![](https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEg3tNGsHGQ4iX9D99ZhnV527RMAXce2YM9SJLleeNoK2Cc4_cpVgXe7_NGBF0uQbn3tBumlz_blGBm-F4pIhbVnjM-cdQKcX1SABB0HtjpFgWKL2yOtU1UcXqCVPnE952Mt3IpcPg/s320/mirrors.jpg)
این داستان مردی است که دارد داستانی را تعریف می کند درباره ی مردی که دارد داستانی را تعریف می کند.او در آینه نگاه می کند و قصه اش را برای مردی که در آینه می بیند تعریف می کند و مرد درون آینه هم تصور می کند که او دارد داستانش را برای مردی که در آینه می بیند تعریف می کند.او جعبه ای پیدا می کند و درش را که باز می کند جعبه ی دیگری درون آن می بیند.درون آن جعبه هم به یک جعبه ی کوچک تر بر می خورد که درون آن هم یک جعبه ی کوچک تر قرار دارد.وقتی سرانجام به ریزترین جعبه می رسد ذره بینی بر می دارد تا درون آن را ببیند. ولی تنها چیزی که می بیند یک چشم بزرگ است که دارد به او نگاه می کند.او می خوابد و خواب مردی را می بیند که خواب مردی را می بیند که خواب می بیند.همین طور هم که شما دارید این داستان را می خوانید من دارم داستانی درباره ی شما که دارید این داستان را می خوانید می نویسم.حالا شما این داستان را برای من تعریف کردید یا من آن را برای شما؟
دوئین مایکلز
داستانی درباره ی یک داستان
1995
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر