۱۳۸۴-۱۱-۰۴

aBrhA



برفی نمی بارد.امروز یک روز آفتابی ست با ابرهای پراکنده.یک روز نه چندان سرد در میانه ی فصلی که باید سرد باشد...که باید ببارد....
می شود بی هیچ شتابی در یک خیابان تقریبا شلوغ قدم زد،بی آنکه فکر سرماخوردن به سرعتِ قدم زدن بیافزاید.
پس بیرون می روم و در یکی از خیابان های تقریبا شلوغ قدم می زنم.
به ویترین ها نگاه نمی کنم.سنگ فرش خیابان و درختان را نگاه می کنم که یک پرسپکتیو تک نقطه ای را تعریف می کنند...به سمت مرکز پرسپکتیو پیش می روم که همواره از من دور است تا هر جا که درختانی باشند و سنگ فرشی.
تصور می کنم که اگر می خواستم یکی ازین درختان را بکشم، چگونه می کشیدمش.
یکی از درختان را نشانه می کنم و با مدادی خیالی دور تا دور تنه و شاخه هایش را پررنگ می کنم....اما نقاشی ناقص می ماند،چون دیگر از کنار درخت رد شده ام.
درختی دورتر انتخاب می کنم.این بار یک قلم موی خیالی بر می دارم با لکه های قهوه ای جایی که به نظرم لازم می آید را پر رنگ می کنم و بعد با رنگی روشن تر و دوباره رنگی تیره.نقاشی تمام می شود و به این فکر می افتم که خودم یک برگ سبز روی یکی از شاخه هایش اضافه کنم...اما نه...رنگ سفید نزدیک قلم موی خیالی ام است.پس با لکه های سفید،برف را روی شاخه های درخت می نشانم .
به درخت که نزدیک می شوم نقطه ای سبز رنگ به چشمم می آید.هرچه نزدیک تر می شوم نقطه بزرگ تر می شود و شکل پیدا می کند... برگ سبز را می بینم...به شاخه متصل است.تا به حال این رنگ سبز را ندیده بودم...می ایستم و خوب نگاهش می کنم.

۳ نظر:

علي اعطا گفت...

توي ازدحام خيابان ولي عصر كه راه ميروم، بدجور هوس مي كنم به نقطه ي گريز برسم.آنقدر مي روم تا پاهايم ديگر ياري نكنند. هربار مي فهمم تا نقطه ي گريز فاصله ي بعيدي هست. حالا ديگر مدتيست پرسپكتيو هاي دو نقطه اي را ترجيح مي دهم.

artcatharsis گفت...

سلام. خب. این هم شکلی از جریان سیال ذهن یک نگراننده ی خلاق به جهان است و اتفاقا در همین کوچه و خیابان های خسته کننده و تکراری هم اگر چشم , چشم باشد چیزها می بیند . اصلا آنکه گفت خدا در جزییات است حرف درستی زد چون دیدن هم در جزییات است.

Remo گفت...

به لطف گوگل پله پله دنبال بورخس کشیده شدم این جا حکایتی دارد این حضرت خورخه. سال ها پیش بی خود از خودم کرده بود. آن قدر که علیه السلام بود. رفقا یا سوار دوش تئوری قصه همراهی ام می کردند و می گفتند چه خوب، وای! یا دلزده می شدند از این ارادت و می نوشتند بس است آی! اما بورخس من، بورخس من بود. و حالا دوباره ... یاداشتهای شما.. تصویرها. و تصور معماری بورخسی. تامل دارد. من تاب معماری بورخسی را ندارم. اما بورخس را دوست دارم. ارادت.