۱۳۸۴-۰۵-۳۱

نقاش،خودم


زرد


این انفجار آنقدر آرام اتفاق مي افتد که می توانم تا انتهای کوچه 1266، پیاده بروم و در هوای خانه ی انیس الدوله، به حرف های قصابی گوش بدهم که لطافت گلبرگ های دودخورده ی گچی را از من بهتر می فهمد.
جسارتم از کف پله های دخمه ی جدول روزنامه و میز که بالا می رود،بانوی گوشت و ساتور را،بهتر می بینم که تاریخ یکصد ساله ی خود را در گرما و خاک نشسته بر کتیبه اش،به آرامی نفس می کشد.
می نشینم پشت یکی از همین نیمکت ها و تا معدن كلمات به خاكستر نشسته ته بكشد،من در مسیر ترک های این دیوارها،با انگشتان خاکستری انیس،دوست شده ام و او مرا تا آستانه ی سرای رطوبت و ردپای نور،می کشاند و می بینمش که چگونه در میان هوای قصابخانه،به دنبال شب های آرام خودش می گردد.
از آستانه ی در كه می زنم بیرون،برایم تنها یک خیابان مولوی مانده است و سایه ی سابقه داری که گاه و بی گاه نگاهی به قدم های مرددم می اندازد.
وقتی به نقطه ی صفر- صفر بازگردم، خواهم فهمید که انفجار بسیار نزدیک است و تصمیم می گیرم که تا آخرین لحظه ی حضور،انگشتانم را برای اشتیاق کاغذ های آ3 سیاه کنم.
...


انيس الدوله ي سابق
اتحاديه ي قصاب هاي فعلي

آبي

صداي انفجار جذب هواي راكد مي شود ، ردي از صدايي پنهان، بر ته مانده ی افکار خنثی شده،برش می زند و... چشم هایم را باز می کنم.
اینجا،همه درخت است و آسمانی که گه گاه سرک می کشد.
ردپاي اين صدا آبي ست و از پشت تابلوی سبزي كه درختان خيس برايم ساخته اند، مرا می خواند، می دوم، تا آنجا که نیرویی برایم مانده، و خود را در ارتباط خیس برگ های تازه شبنم خورده،غرق می کنم.درخت ها که می ایستند،دریاچه ی محصور را می بینم،لحظه ای سكوت...صدا بر درياچه، آرام،رنگ مي زند،درياچه كمي كه جان مي گيرد، به طرفم آهسته ، حرکت می کند...يا شايد من به سمتش...

می دانم که هوای شمس تبریزی چگونه این آب را تسلیم خود می کند تا آنجا که چرخی می زنم و تصوير خود را ايستاده و معكوس بر سطح شكننده ي اين آينه می بینم كه در هواي مولانا پيچيده شده...
ابيات پنهان چرخ مي زنند و به زباني كه هزاران سال از من جلوترند ، خلوص را آرام آرام زمزمه مي كنند.
می پرسم در میانه ی این درختان سبز و دریاچه ی محصور چه می کنم؟...
...با اين پرسش، سكوت شكسته شده و تابلو ، ديگر تابلوي قديم نيست.

خطي در هوا حرکت می کند و پهنه ي آسمان شكاف مي خورد....و....تازه می فهمم که باران یعنی چه.



قرمز

باران که تمام شد،زندگی از کناره های سر سبز،سر ریز شد و در میان ریشه ی درختان،نفوذ کرد.
مي گفتم:شاید،حقیقت را،زندگی… كه همه چیز ناگهان از حرکت ایستاد،انگار،در نقطه ای کوچک از این بی نهایت نزدیک،زمان برای ثبت حسی مخفی متوقف شد….شاید حقیقت آنچنان تلخ نبـ… صدا گفت:…تعبیر و معنا که جلو بیایند،همه چیز تلخ می شود...
آسمان که برش خورد،تازه فهمیدم باران یعنی چه…تا وقتی هواي مولانا،مرا در خود غرق نمی کند، ایستادن بر سطح زندگی یی که دارد سرریز می شود،کار ساده ای نیست،…
می ایستم و می فهمم که این تعبیر،مدت هاست که مهر « از تاریخ گذشته» ، خورده است…

دیگر به این، نمی توان گفت دریاچه ی محصور،زندگی عميقا در آوندهای همیشه تشنه ی این درختان سبز،نفوذ کرده است.






سفيد


حالا، این هوا ،چیز دیگری طلب می کند،شاید چیزی نافذتر از باران،شاید چیزی خالص تر از این آب ،شاید چیزی عمیق تر ازین سکوت...
می دانستم که انفجاری دیگر در راه است،اما این انفجار سریع تر از آن رخ می دهد که حتی بتوا...

...




۵ نظر:

jAlAl گفت...

خوشحالم/
persianarchitect.com

keivan saberi گفت...

khooneye jadid mobarak .

Aram گفت...

Hey there!
I accidentally crashed into your blog tonight and i kinda liked it I dont know why yet but i think we might have somethings in common well...maybe we can get to know eachother
you might wanna check my corner:
http://www.kargah.com/aram_aryan/index.php

regards
Aram Aryan

ps.here is my yahoo ID
nymphetamins@yahoo.com

artcatarsis گفت...

Architecture is the learned game, correct and magnificent, of forms assembled in the light.
...
Writing about music is like dancing about architecture.
...
Le Corbusier

ناشناس گفت...

dooste azizam vaghan ghashang bood,khoob mishod hessesh kard az tooye matnet,in khonaro man parsal baraye darse bardasht entekhab karde boodam o roosh kar kardam,kheili jaleb bood,akharsar ham nomram 20 shod az in dars:Dx179.movaffagh bashi&also gReen....